#ایسکا_پارت_163
راست میگه! ماشاءالله که من عین خیالمم نیست؛ اما خوشم اومد ازش زیاد مسئله رو ناموسی نکرد و جلوی نگاهش رو به سرعت گرفت. معلوم بود باجنبهست! البته خب امیدم توی محیط بازی مثل آمریکا بزرگ شده، بایدم براش عادی باشه؛ اما خب مدل و حالت من خیلی باز بود! توی اون لحظه شاید اگه حتی یه آمریکایی هم میومد تو اتاق، بهزور میتونست خودشو کنترل کنه!
ولی معلوم بود که خداروشکر امروز از دنده راست بلند شده و یه کوچولو توی اون اخلاق فوق وحشتناکش تغییر وارد کرده! لبخندم عمیقتر شد و دستم سمت لیوان آب پرتقالی که توی سینی بود رفت؛ اما دستم هنوز به مقصد نرسیده بود که امید لیوان رو برداشت و دست من رو پس زد. نیشم جمع شد و با چشمای گردشده نگاهش کردم.
- ببینم مگه این صبحونه مال من نیست؟! چرا میخوای آب پرتقالمو بخوری؟ اگه میخواستی بخوریش چرا برای من آوردی؟! یعنی کمبود آب پرتقاله تو این خونه؟! چشمت به این یه نمه...
خندهاش گرفت. با خنده دستشو گذاشت روی دهنم که یه ضرب داشتم حرف میزدم و تندتند گفت:
- هی هی هی صبر کن! بابا تو که بریدی و دوختی و تنم کردی! نترس این آب پرتقال مال خودته.
دستشو از روی دهنم پس زدم و با اعتراض گفتم:
- دروغ نگو! پس چرا برداشتیش؟!
از خندهی کوتاه و مردونش فقط یه لبخند محو مونده رو لبش بود. هیچی نگفت و لیوان رو آورد سمت دهنم. مثل خنگا نگاهش کردم که با لحن آمرانهای گفت:
- وقتی از خواب بیدار میشی خنگیا! دهنتو باز کن ببینم!
بهطور خودکار دهنم باز شد و جرعه جرعه از آب پرتقال درون لیوان رو نوشیدم. نگاه اون به دهنم و نگاه من به چشمای رنگ شبش بود.
راستش کاری که کرد برام خیلی غیرمنتظره بود. نمیدونم اسمش محبت بود یا نه! نمی دونم اما بازم از این کار غیرمنتظره مثل همیشه ته دلم خوشحال شدم و یه عالمه قربون صدقهاش رفتم!
وقتی لیوان رو از دهنم جدا کرد، با لحنی که یه جورایی تلفیقی از سپاسگزاری و تعارف بود گفتم:
- خب خودم میخوردم، لازم نبود که...
لقمهی نون پنیر گردو رو دستم داد و حرفمو قطع کرد. دیگه جدی شده بود.
- بعد از اینکه صبحانه و قرصات رو خوردی میخوام برم بیرون. چند ساعتی نیستم، مواظب خودت باش!
عاشق این مدل اخلاقش بودم. وقتی به یه نفر یه محبتی میکرد بعدش اصلاً به روی خودش نمیآورد.
لقمه رو از دستش گرفتم و مشغول خوردن شدم. در همون حین گفتم:
- باشه تو برو به کارات برس. منم ممکنه برم یه خرده شهرگردی. خیلی وقته که نیومدم تهران.
خم شد و باز از کنار میز جعبهی قرصام رو برداشت و گفت:
- شما میمونی تو خونه.
romangram.com | @romangram_com