#ایسکا_پارت_162

بعد از چند ثانیه‌ای که گذشت و یه جورایی به خودم مسلط شدم تکیه دادم به تاج تخت و با صدای خش گرفته ای پرسیدم:

- حالا چی شده که اول صبحی مثل عزرائیل اومدی ایستادی بالا سرم؟

دوباره یه نگاه دیگه به بدنم انداخت و پس از مکث نسبتا طولانی و کشداری، با لحن آرومی گفت:

- اومدم صبحانه‌ت رو بهت بدم. بعدشم باید قرصات رو بخوری تا درد پیشونیت خوب بشه.

من غلط کردم گفتم واسه‌ش عادیه. حالت نگاهش یه جوری بود! نه اینکه هـ*ـوس باشه ها نه. چون که اصلاً اذیت نشدم، برعکس ته دلمو قلقلک داد. یه جورایی نگاه خیره‌ش روی بدنم باعث شد که لحن تندم نسبتاً آروم بشه.

کنارم روی تخت نشست و این دفعه نگاهشو به چشمام دوخت.

هنوز همون لبخند کج روی لبای مردونه‌اش بود. گرمای چشماش محوم کرد.

- خیلی دلت می‌خواد این مدلی لباس بپوشی؟

ابروهام ناخودآگاه رفت بالا و بدون فکر پرسیدم:

- مگه لباسم چشه؟!

لبخندش عمیق‌تر شد و چشماش سمت گردن و یقه‌ی لباسم رفت.

- می‌دونی اگه یه مرد دیگه جای من بود چی‌کار می‌کرد الان؟

بلافاصله با تعجب پرسیدم:

- چی‌کار؟

حالت نگاهش خشن شد و توی صورتم توپید:

- چه مشتاقم هست که بشنوه! هر مردی غیر از من بیجا می‌کنه بیاد توی اتاق تو! فهمیدی؟

با شنیدن حرفش ناخواسته لبخند اومد روی لبم و با نیش بازی گفتم:

- آخه کدوم مردی مثل تو این‌قدر بی‌ادبه که بخواد بدون اجازه وارد اتاق یه خانوم بشه؟!

یه تای ابروش رو بالا داد و سینی صبحانه رو از روی میز کنار تخت برداشت. در همون حال گفت:

- چقدرم که تو الان معذبی! بیا صبحانه‌ت رو بخور. داره از وقت قرصت می‌گذره.


romangram.com | @romangram_com