#ایسکا_پارت_159

چند لحظه‌ای همون‌جور ساکت فقط نگاهش کردم. چی باید می‌گفتم؟! باید می‌گفتم خودم زدم پیشونیم رو شکستم؟ نمی‌گفت دختره دیوونه‌ست و تعادل روانی نداره؟

رومو یه سمت دیگه کردم. به آدمای درحال رفت و آمد نگاه کردم و به‌آرومی جوابش رو دادم:

- چیز خاصی نیست!

چونه‌م مشت شد توی دستش و به‌آرومی سرمو سمت خودش برگردوند. هنوز جدی بود؛ ولی بدون اخم!

- وقتی دارم باهات صحبت می‌کنم به من نگاه کن! ازت پرسیدم چجوری؟ درست جواب سؤالمو بده.

لعنتی! نمی‌تونستم تو چشماش نگاه کنم و دروغ بگم. نمی‌خواستمم راستش رو بگم. کلافه خیره شدم بهش که منتظر جواب من بود. بعد از کمی کلنجار رفتن با خودم و افکار مشوشم گفتم:

- می‌خوای بهت دروغ بگم؟

خط افتاد روی پیشونیش و نمی‌دونست که این اخما چقدر قیافه‌ش رو جذاب و دل نشین می‌کنه. نمی‌دونست که هر لحظه داره بیشتر منو به خودش و این خلقیات ضد و نقیضش وابسته‌تر می‌کنه! نمی‌دونست!

- تو هیچ‌وقت حق نداری غیر از حقیقت به من چیزی رو بگی! حالا هم بگو که جریان از چه قرار بوده!

- آقای رضایی اتاق آماده‌ست. اگه اجازه بدید ما خانم مشکات رو به اتاقشون منتقل کنیم.

با خوشحالی به اون خانوم پرستار که باعث شد جوابش رو ندم، نگاه کردم و لبخند عمیقی زدم.

اما امید همچین چشم غره‌ای بهش رفت که رنگش مثل گچ شد و به‌سرعت سمت من اومد. یکی دیگه از پرستارا هم به همراه یه ویلچر کنارمون اومد. خواستن کمکم کنن تا روش بشینم. چون واقعاً تعادل نداشتم و هر لحظه امکان داشت روی زمین ولو شم. هنوز دستشون بهم نخورده بود که صدای جدی امید باعث شد، خیلی سریع عقب برن.

- بهش دست نزنید! خودم میارمش!

با چشمای گرد شده به صورت درهمش نگاه کردم که بدون توجه به من یه دستشو برد زیر گردنم و یه دست دیگه‌شم زیر پاهام رفت. بلندم کرد و منو به خودش چسبوند. کلاً توی بهت بودم و نمی‌تونستم چیزی بگم یا شایدم نمی‌خواستم حرف بزنم.

این عکس‌العملای غیر منتظره‌اش یه جورایی برام شیرین و دل‌چسب بود. صدای جدی و محکمش رو به اون دو پرستار باعث شد چشمامو با لـذت ببندم و سرمو به سـ*ـینه‌اش بچسبونم.

- کدوم سمت باید برم؟

دوست داشتم تا ابد توی این کوره‌ی آتشفشان باشم و نفس عمیق بکشم. دوست داشتم تا ته دنیا درد این پیشونی رو تحمل کنم اما ذره‌ای از این آغـ*ـوش مردونه فاصله نگیرم. دوست داشتم این آغـ*ـوش این گرما این مردونگی برای خودم باشه. ای کاش خودشم دوست داشته باشه. ای کاش!

وقتی که گذاشتم روی تخت دستامو از دور گردنش برنداشتم. اونم عقب نکشید و به صورتم که فاصله‌ی خیلی کمی باهاش داشت نگاه کرد. سرمو کمی بردم بالا و با بی‌حالی گونه‌ی مردونه‌ش رو بـ*ـوسیدم.

دوباره به صورت جذابش نگاه کردم. اخم که نداشت هیچ، یه لبخند نامحسوسم روی لبای خوش حالتش جا خوش کرده بود.

دستامو از دور گردنش جدا کردم؛ اما اون عقب نرفت هنوز با همون حالت خاص خیره نگام می‌کرد.


romangram.com | @romangram_com