#ایسکا_پارت_158

- مگه کری؟ بهت گفتم یه اتاق خصوصی آماده کن! همین الان!

پرستاره تندتند سرشو تکون داد و به‌سرعت از کنار امید گذشت و در همون حین گفت:

- چشم. همه‌ی سعیمو می‌کنم. فقط چند لحظه لطفاً منتظر بمونید.

- خیلی زود آماده می‌کنی.

- چشم.

وقتی که رفت، امید نفسشو کلافه بیرون داد و دست راستش رو توی موهای پرپشتش فرو برد. در همون حین برگشت سمت تخت من و با دیدن چشمای بازم به‌سرعت بهم نزدیک شد و گفت:

- بهوش اومدی؟ دیگه درد نداری؟

با بی‌حالی لبخندی زدم و فقط گفتم:

- خوبم.

درد پیشونیم خیلی کم بود؛ اما نمی‌دونم چرا این‌قدر بی‌حال بودم شاید بهم آرامبخش تزریق کرده بودن یا شایدم بخاطر اون همه دردی بود که بخاطر برخورد با دیوار کشیده بودم.

اخماش بیشتر تو هم جمع شد و دستمو که روی شکمم بود، گرفت توی دستش و با لحن جدی و آمرانه‌ای که توش نگرانی هم مشهود بود پرسید:

- چرا این‌قدر یخی تو؟ مطمئنی خوبی؟

چشمامو به علامت تأیید باز و بسته کردم. تا وقتی که دستم توی دست مردونه و بزرگش بود مگه می‌شد خوب نباشم؟! نمی‌دونست که این دستا بهترین مسکن برای آروم کردن همه‌ی دردای زندگیمه.

تو چشمام خیره شد. هنوز اخم داشت؛ اما حالت نگاهش یه حس غریبی رو فریاد می‌زدن. کلافگی، خشم و یه حسی که قادر به تفسیرش نبودم! حس کردم که به‌طور نامحسوسی داره انگشتامو نوازش می‌کنه. خم شد سمتم و با صدای آرومی گفت:

- دیدی با خودت چیکار کردی کوچولو؟ انگار توی این شیش ماه خود واقعیتو پیدا کردی که یهو این‌قدر شیطون و سربه‌هوا شدی!

آره، توی این شیش ماه فهمیدم که دیگه نمی‌تونم یخ و بی‌احساس باشم حتی در ظاهر! دلم می‌خواست برای یه بارم که شده خود اصلیم رو به خودم بچشونم! به خودم چشوندم و بدجوری بهش معتاد شدم. توی این شیش ماه به یاد امید خود واقعیم رو جایگزین اون همه حجم سرما و تظاهر کردم. امید همیشه میگفت خود واقعیمو دوست داره. بخاطرش اون نیاز قلابی رو تبدیل به نیاز اصلی کردم!

لبای خشکمو با زبون تر کردم و با صدای دورگه‌ای گفتم:

- حقت بود. خیلی از دستت حرصی بودم می‌خواستم خودمو خالی کنم.

اخماش محو شده بود اما هنوز جدیت خودشو داشت. یه خرده به چشمام نگاه کرد و بعدش نگاهش رفت سمت پیشونی باند پیچی شدم. دوباره خیره‌ی چشمام شد.

- چه بلایی سر پیشونیت آورده بودی؟ چرا قبلاً ضربه خورده؟


romangram.com | @romangram_com