#ایسکا_پارت_157
در یک حرکت سریع پارچ رو برگردوندم و کل مایعات درونش رو بر سر مبارک جناب استاد امید رضایی خالی کردم!
وقتی شربتا ریخته شد رو سرش تنها عکسالعملش این بود که سرجاش سیخ نشست. وای خدا! قیافهش چه بامزه شده بود. قطرههای شربت از موهاش چکه میکرد و چند تار هم بود به پیشونیش چسبیده شده. فقط با بهت نگاهم میکرد.
با آرامش و لبخند عریضی روی لبام، پارچ رو گذاشتم روی میز کنار مبل و با لحن فوقالعاده حرص دراری گفتم:
- حموم بودید استاد؟ چرا سرتون رو خشک نکردید؟ اینجوری که سرما میخورید!
چند لحظه فقط نگاهم کرد. اولش بیحس و کمکم هی پوزیشن صورتش تغییر کرد. اول یه اخم ظریف، بعدش چشماشو بست، چشماشو بازکرد، نفس عمیق کشید، اخماش بیشتر تو هم رفت و دستاش مشت شد.
همهی اینا نشون میداد که الان وقت چیه؟!
فرار!
از جاش که بلند شد ناخواسته جیغ بنفشی کشیدم و سمت اتاقم دویدم. هیچی نمیگفت فقط اونم دوید دنبالم.
وای خدا! حالا من یه غلطی کردم یه چیزی خوردم، خودت منو در پناه خودت حفظ کن. این غول بیشاخ و دم اعصاب درست درمونی نداره، یهو دیدی میزنه ناکارم میکنهها. حواست به این بندهی بیکست باشه. خدا!
قبل از اینکه دستم به دستگیرهی در برسه، دستش از پشت بازومو چنگ زد و صدای جیغم بود که کل فضا رو برداشت.
- دخترهی گستاخ! چه غلطی کردی؟
در حین کشیده شدن که این جمله رو هم بهم گفت پاهام روی سرامیکا لیز خورد و همهی بدنم متمایل سمت دیوار شد و قبل از اینکه امید بتونه کنترلم کنه، پیشونیم محکم به دیوار خورد. آه بلندی از نهادم برخاست و شل شدم. داغ شدن پیشونیم دقیقاً همون جایی که قبلاً شکسته بود رو حس کردم و سرم بهشدت گیج رفت. امید بهسرعت منو برگردوند سمت خودش و با نگرانی اسممو صدا کرد:
- نیاز! خوبی؟
چشمام سیاهی رفت. با صدایی که بهزور از ته گلوم در میومد نالیدم:
- سرم!
و پلکام روی هم افتاد و بعدش تنها چیزی که فهمیدم این بود که مثل یه پر کاه روی دستای امید بلند شدم. بعدشم صدای شنیدن کوبش قلبش بود و تکون خوردن من توی آغوشش که نشون میداد داره بهسرعت میدوه!
***
- ببرینش تو یه اتاق خصوصی. دوست ندارم بین این همه جمعیت باشه.
- ولی جناب رضایی ما اتاق خالی برای ایشون نداریم! همین چند ساعت رو باید تحمل...
صدای فریاد امید باعث شد پرستاره بیچاره دهنش رو ببنده و سیخ سرجاش بایسته.
romangram.com | @romangram_com