#ایسکا_پارت_156
با ترس پریدم توی جام و بهسرعت روی تخت نشستم! این کی داخل اتاق من اومده؟! اخمامو تو هم کردم.
- نمیتونی مثل آدم بیای تو اتاق؟! بلد نیستی در بزنی؟
دستاشو کرد تو جیبای شلوارش و چند قدم نزدیک اومد. روبهروم ایستاد و سمتم خم شد. خیره شد توی چشمام و با لحن خاصی گفت:
- دلیلی نداره برای ورود به اتاق خودم در بزنم!
چپچپ نگاهش کردم و با حرص گفتم:
- خودت گفتی من بیام توی این اتاق! پس دیگه اینجا اتاق من محسوب میشه آقای رضایی!
صاف ایستاد سرجاش و یه تای ابروش رو بالا داد.
- مگه من گفتم اینجا اتاق تو محسوب نمیشه خانم مشکات؟!
گیج نگاهش کردم. واقعاً فاذا؟ انگار حواسش نیست چی داره میگه! یه بار میگه اینجا اتاق منه یه بارم میگه اتاق توئه! لبخند کجی زد و همونجور که با خونسردی داشت میرفت سمت در اتاق گفت:
- نمیخواد به اون مغز کوچولوت زیادی فشار بیاری. بیا شکمت رو پر کن که تا ساعت نه خبری از شام نیست.
و از اتاق رفت بیرون. انگار زندانه که غذا خوردنشون تایم داره. البته وقتی آمریکا زندگی میکردم تو خونمون خوردن غذا و عصرونه زمان مخصوصی داشت که همیشه من این قانون رو میشکستم و هروقت دلم میخواست و عشقم میکشید غذامو میخوردم.
از تخت پایین پریدم و سمت آینه قدی روبهروی تخت رفتم. نگاهی به جای شکستگی روی پیشونیم انداختم و دستمو روش گذاشتم. زیاد بزرگ و در معرض دید نبود؛ اما یه یادگاری شد. یه یادگاری از تلخترین شب زندگیم! موهامو با شونهای که روی میز آرایش بود مرتب کردم و از اتاق بیرون زدم.
نگاهی به دور و اطراف انداختم و دیدم که روی مبلهای راحتی روبهروی سینما خانگی نشسته و مشغول دیدن یه ارکستر مجلل توی اتریشه. همچین محو تلویزیون شده بود و از اطرافش بیخبر بود که آدم دلش میخوادست یه ضد حال اساسی بش بزنه! من دلم ازش پر حسابی بود! لازم بود که خودمو خالی کنم وگرنه این همه حرص تبدیل به یه عقدهی خیلی بزرگ میشد و معلوم نبود چه بلایی سر امید خواهم اورد! پس بهتر بود که از همین حالگیریهای کوچیک، هرچند مدت یه بار استفاده میکردم که هم صفایی به اون بنده خدا بدم هم خودم به یه آرامش جاوید برسم!
آشپزخونهی اپنش دقیقاً پشت سرش قرار داشت و روبهروی من بود! لبخند عریضی روی لبم نقش بست و روی نوک پا یواشیواش توی آشپزخونه رفتم.
میخواستم یه پارچ آب خنک بریزم روی سرش تا بفهمه دنیا دست کیه. حقم نداره عصبی بشه! اگرم بخواد بشه بهدرک فوقش دوتا داد میزنه و بازوهامو کبود میکنه و منم قریب به پنجاه-شصت بار میمیرم و زنده میشم! زیاد مسئلهی حادی نیست خداروشکر!
در یخچال رو باز کردم و با دیدن پارچ شربت آلبالو لبخندم شیطانیتر شد و ابروهام بالا رفت! شربت بهتر از آب نیست؟!
به خودم جواب دادم:
- معلومه که بهتره! شیرینه، خوشرنگه و خوشمزهست!
حتماً امیدم خوشش میاد! درش آوردم و توی دستم گرفتمش. بهبه چقدرم خنک بود! سلانهسلانه از آشپزخونه خارج شدم و بدون اینکه متوجه بشه رفتم پشتش ایستام.
پارچ رو بالا بردم. وای! یعنی عکسالعملش چجوریه؟! آخی بچهم الان سنکوب میکنه!
romangram.com | @romangram_com