#ایسکا_پارت_160

- ببخشید جناب رضایی!

با صدای پرستار به خودمون اومدیم. من که به شخصه یادم رفته بود که این دوتا تو اتاقن وگرنه... وای! چرا بوسیدمش آخه؟ امید مکثی کرد و عقب رفت. همون‌جور که بازم به من نگاه می‌کرد گفت:

- برید بیرون. نیاز احتیاج به استراحت داره.

- چشم. فقط لطفاً تشریف بیارید کارای ترخیصشون رو انجام بدید. ان‌شاءالله که تا دو ساعت دیگه مرخص میشن.

تنها به تکون دادن سر اکتفا کرد. اون دو تا هم به‌سرعت رفتن بیرون. معلوم نبود امید چه پدر کشتگی‌ای با این بدبختا داره. محل سگم بهشون نمی‌داد. با یادآوری قیافه‌ی ترسیدشون خندم گرفت و به‌آرومی خندیدم. با دیدن خنده‌ی بی‌موقعم ابروهاش رفت بالا و دستاشم توی جیباش رفت.

- به چی می‌خندی؟

هنوز داشتم می خندیدم، بهش اشاره‌ای کردم و صادقانه گفتم:

- به تو!

یه نگاه به سرتاپای خودش انداخت و گفت:

- فکر نمی‌کنم تیپ و قیافه‌م مشکلی داشته باشه.

لبخندی زدم و گفتم:

- تیپ و قیافه‌ت همیشه عالیه خودشیفته. اما من به یه چیز دیگه خندیدم.

- منم ازت پرسیدم دقیقاً به چی می‌خندیدی؟

- به رفتارت با پرستارا. فکر نمی‌کنی زیادی از حد خشونت به خرج دادی؟

اخماش رفت تو هم و با حرص آشکاری گفت:

- خودشون دلشون می‌خواد این‌جوری برخورد کنم! اگه بخوای آروم باشی سوارت میشن! گاهی اوقات خشونت لازمه خصوصاً توی همچین جاهایی!

با تیکه گفتم:

- فقط گاهی اوقات؟

لبخند کجی زد و بی‌حرف فقط نگام کرد.خودم گفتم:

- والا ما که فقط توی چند ماه اول تو رو آروم و مهربون دیدیم. کم‌کم شدی تبدیل شدی به یه آدم عصبی و بداخلاق و مغرور.


romangram.com | @romangram_com