#ایسکا_پارت_146

- وای من خیلی گشنمه، می‌خوام همه‌ی غذاها رو بخورم.

خندیدم و گفتم:

- همه‌شون رو می‌خوریم. حالا هم بزن قدش ببینم.

محکم دستش رو به کف دستم کوبید. محمود هنوز تعجب‌زده بود. نگاهش کردم و با شوخی جعبه‌ی دستمال‌کاغذی روی میز رو برداشتم و به‌سمتش پرت کردم.

- چته تو؟ چرا این‌جوری نگاه می‌کنی منو؟

دستمال رو روی میز گذاشت و پرسید:

- خانوم گرون نمیشه؟ نکنه پول کم بیاریم.

- تو نگران این چیزا نباش و امشب فقط لـذت ببر.

وقتی غذاها رو آوردن و روی میز چیدن، مردم با تعجب بهمون نگاه کردن، خب واقعاً جای تعجب هم داشت. آخه کدوم آدم عاقلی برای سه نفر این‌قدر غذا سفارش میده؟ اما من به کسی اهمیتی ندادم. از همه‌ی توانم استفاده کردم که بچه‌ها رو بخندونم و اونا هم معصومانه با صدای بلندی می‌خندیدن و با ولـع غذاشون رو می‌خوردن.

نگاه مردا بهم یه جوری بود، یه جوری که مثل قدیما نبود. این دختر ساده و خندون دیگه جذابیتی نداشت. این دختر مانتوبلند و مقنعه به سر بی‌آرایش دیگه باکلاس نبود. این دختر هنرمند فقط یه دیوونه‌ی الکی‌خوش بود و کسی سعی نمی‌کرد که بهش نزدیک بشه. کسی کاری به کارش نداشت و دیگه نگاه کسی رو خیره نمی‌کرد. چقدر خوش‌حال بود که می‌تونه خودش باشه! می‌تونه از اون حالت خشک و یه‌نواخت دربیاد و حس‌های مختلف رو تجربه کنه و دردای هم‌نوعش رو ببینه.

خیلی غذا و مخلفات رو دستمون موند و اکثرشون دست‌نخورده باقی موندن. ما هم داشتیم می‌ترکیدیم و واقعاً دیگه جایی نداشتیم. حیف هم بود که بخوایم دور بندازیمشون. تو رسمم نبود که همچین اسرافی بکنم و عذاب‌وجدان نگیرم. برای همین به گارسون گفتم که همه‌شون رو بسته‌بندی کنه تا ببریمشون. چندتا از بسته‌ها رو دست بچه‌ها دادم تا به خونه ببرن. چندتا بسته‌ی دیگه رو هم توی تاکسی که نشسته بودم، وقتی پشت چراغ‌قرمز ایستاد، به بچه‌هایی که یا گل می‌فروختن یا اینکه گدایی می‌کردن، دادم.

اون شب خیلی خوش گذشت. صدای خنده‌های محمود و فاطمه توی گوشم مرتب زنگ می‌زد و من رو به اوج می‌برد.

شیرینی اون حس رو با هزاران میلیارددلار و بهترین خونه‌ها و گرون‌ترین ماشین‌ها نمیشه خرید.

شاید دنیا همین باشه، شادی‌کردن بچه‌هایی که هنوز مثل ما آدم بزرگا به‌زور نمی‌خندن و قهقهه‌هاشون پر از حس زندگی و امیده.

***

«الله اکبر الله اکبر»

با شنیدن نوای اذان چشمام کم‌کم از هم گشوده شد. همون‌جور سر جام موندم و به این آوای پرسوز گوش دادم. شنیدن این کلمات عربی، چه آرامشی داشت!

«اشهد ان محمد الرسول الله»

مثل همیشه پنجره باز بود و نسیم خنکی به داخل می‌وزید. صدای اذان مسجد محله توی خونه پخش می‌شد و من رو بیدار می‌کرد. مثل همیشه بیدارم می‌کرد. به یه خلسه‌ی شیرین می‌رفتم و این خلسه‌ی شیرین، جزئی از زندگیم شده بود، خلسه‌ای که به حضور هر روزش معتاد شده بودم.

شنیدن اذان با صدای خوش مؤذن حتی من نمازنخون رو هم غرق لـذت می‌کرد.


romangram.com | @romangram_com