#ایسکا_پارت_145

مثل ابر بهاری اشک می‌ریخت و من می‌دیدم که محمود به‌زور خودش رو نگه داشته که زیر گریه نزنه. من فاطمه‌ی معصوم رو دیدم که سیب‌زمینی و پیتزا رو یادش رفته و مات و مبهوت به ما زل زده بود. ریختن این مرواریدا برای فرزند غیرقابله‌تحمله، فرزندی که از محبت بی‌دریغ مادرش بهره بـرده، هیچ‌وقت نمی‌تونه اشکای مادرش رو ببینه و دم نزنه، هیچ‌وقت.

***

منو رو از روی میز برداشتم و زیرچشمی به محمود و فاطمه‌ی سربه‌زیر خیره شدم. دیگه از اون شور و هیجان اولیه‌شون خبری نبود و مغموم و ساکت پشت میز نشسته بودن. می‌خواستم از اون حال و هوا درشون بیارم، یه شب اومده بودیم که بی‌سرخر خوش باشیم؛ پس غم، بی‌غم.

دوباره نگاهی به منو انداختم و به گارسون اشاره کردم که بیاد. با صدای بلندی که نشون می‌داد چقدر شکمو و گشنمه، شروع کردم به سفارش‌دادن و می‌دیدم که هر لحظه چشمای گارسون و بچه‌ها گردتر و دهنشون بازتر میشه!

- سالاد فصل، سالاد پاستا، سالاد مکزیکی، سالاد لبنانی، سالاد میوه، پیتزا مخصوص، پیتزا مخلوط، پیتزا سبزیجات، پیتزا پپرونی، پیتزا گوشت، همبر مخصوص، همبر تنوری، همبر زغالی، قارچ سوخاری، اسنک، کنتاکی؛ از هر کدوم یکی.

منو رو روی میز گذاشتم و با نیش بازی گفتم:

- راستی سیب‌زمینی و دلستر هم یادتون نره.

گارسونه آب دهنش رو قورت داد و با لحن خنده‌داری پرسید:

- ببخشید می‌خواید غذاها رو ببرید دیگه؟

- خیر. همین جا می‌خوریم.

دهنش اندازه غار باز شد و چندبار اومد یه چیزی رو بگه؛ اما هی دهنش بسته می‌شد. دست آخرم گفت:

- منتظر دوستانتون هستید؟

چپ‌چپ نگاهش کردم و این دفعه با لحن تندی گفتم:

- نه‌خیر. حالا هم میشه این‌قدر سؤال نپرسی و بری سفارشاتمون رو به آشپزتون تحویل بدی؟

زیر لب معذرت‌خواهی کرد و به‌سرعت پی کارش رفت.

با لبخند به بچه‌ها نگاه کردم.

فاطمه گفت:

- خاله جون همه‌ی این غذاها رو می‌خوایم بخوریم؟

- آره عزیزم.

دستاش رو به هم زد و آب دهنش رو قورت داد.


romangram.com | @romangram_com