#ایسکا_پارت_147

«اشهد ان علیاً ولی الله»

و بازهم علی و بازهم علی و منقلب‌شدن حال و احوال من. اسم امام علی که اومد ناخواسته سر جام سیخ نشستم و دستم رو روی قلبم گذاشتم و با همه‌ی وجود چشمام رو بستم.

همیشه قبول داشتم که امام علی یه اسطوره‌ست. امام علی یه فرد خاصه. یه اسطوره که به وقتش در مقابل ظلم، خشن و قدرتمند و در مقابل مظلومیت و انسان‌های فقیر، بسیار مهربون و خوش‌رو بود.

از وقتی بچه بودم یادمه که وقتی اسم امیرالمومنین رو می‌شنیدم، همه‌ی موهای تنم سیخ می‌شد و حالا با شنیدن این اسم مقدس، بغض سنگینی راه گلوم رو سد می‌کرد.

پرده تکون می‌خورد و این حس و حال غریب، عجیب دگرگونم کرده بود. بوی یاس توی فضا می‌پیچید. اردیبهشت بود و بوی بهارنارنج توی کل شیراز پیچیده بود، حالا این دو بوی بی‌نظیر با هم مخلوط شده بودن. نفس عمیقی کشیدم تا بتونم بیشتر از این بوی ناب لـ*ـذت ببرم.

«حی علی الصلات.»

همیشه می‌گفتم نماز من کمک‌کردن به دیگرانه، نماز من پاک‌بودنه؛ اما الان یه حسی داشتم که با این تفکرات ارضـا نمی‌شد.

نیاز به صحبت‌کردن داشتم، صحبت‌کردن با خدایی که همیشه می‌گفتم نگاهش به نمازخوندن ما آدما نیست و نیازی به این چیزا نداره. آره، نداره؛ اما من دارم می‌فهمم که خیلی نیاز دارم، نیاز دارم که آرامش بگیرم. دلم خدا رو می‌خواد.

با نمازخوندن این حس دلتنگی برطرف میشه؟

پاسخم رو از قلبم گرفتم، دیوانه‌وار به سـینه‌م می‌کوبید و من بی‌تاب رو بی‌تاب‌تر از هر لحظه‌ی دیگه‌ای می‌کرد.

الله اکبر

محمد الرسول الله

علیاً ولی الله

الصلات

الفلاح

حی علی خیر العمل

این کلمات توی سرم به‌شدت بالا و پایین می‌پریدن. همه‌ی بدنم مورمور شده بود.

از درون داغ شده و از بیرون یخ یخ بودم. آره، بی‌تاب بودم انگار، بی‌تاب اشک‌ریختن و حرف‌زدن با خدای مهربونی‌ها، خدای تنهای ما آدم‌ها.

مگه اسلام مال عربا نیست؟ چرا منی که عاشق ایرانم این‌جوری با شنیدن این کلمات عربی منقلب میشم؟

چرا می‌خوام با خدا و با همون زبون که نوای قرآنیش عجیب آرومم می‌کنه، صحبت کنم؟ چرا؟ چی داره به سرم میاد؟


romangram.com | @romangram_com