#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_238
سخت نیست؟ چرا هست.تظاهر به بی تفاوتی بدترین اتفاق است! بدترین اتفاق! چشم میبندم:
- میبندم.میبندم!
نچی میکند و کنارم مینشیند:
- دوباره رفتی تو لک؟
بدون اینکه تغییری در حالتم به وجود بیاید زمزمه میکنم:
- یه دوست فراموش شده حرف قشنگی میزد.میگفت عیبی نداره اگر بعضی اوقات بد باشی.بعضی اوقات خوب نبودن مشکلی نداره!
دستم را میکشد و به پهلو در آ*غ*و*شش جا میشوم:
- بدبختی اینه دختر ما خوب نبوده که حالا یه اینبار بی عیب باشه.
موهایم را میب*و*سد:
- نذاشتن که خوب باشه!
- بابا.
- جونم؟
- شمعدونیا.شعمدونیا.
باز سرم را میب*و*سد:
- شمعدونی ام مثه هستی.مثه فیروزه.شمعدونی ام مثه تهران!
تا به حال کسی گفته بود شمعدانی قرمز یک دنیا تهران در دل دارد؟ نه.اما بارها شنیده ایم که تهران دنیا دنیا شمعدانی دارد! شمعدانی هم مثل تهران.تهران هم مثل شمعدانی.
انگار که بگویی نگار هم مثل زوال آسمان.یا غروب خورشید.یا خواب بلند یک درخت! انگار که بگویی نگار هم مثل فراموشی!
شالم را کنار میزند.موهایم را نوازش میدهد.فقط خدا میداند که این تار ها به دلداری چند دست شکفته اند! به عاطفه چند احساس دل داده اند.
سه دسته میکند خاطرات را.بد را میدهد زیر.خنده را میاورد رو.گریه را میاورد رو خنده و بدیها میرود زیر.میدهد رو.میکشد زیر.میزند رو.میرود زیر.
میبینی خاطره ها را هرچقدر هم بپیچی.هرچند بازیشان دهی بالاخره از یک جایی میزنند بیرون! بالاخره کم و اندک.اما رخ نشان میدهند. میدهند اما.
مورا با مو گره میزند.خاطره را با خاطره پاک میکنند.یادم نمیرود!
romangram.com | @romangram_com