#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_237
فیروزه هزار بار زد.هزاربار فحش داد.هزار بار میخواست داد بزند اما من نگذاشتم.میخواست داد بزند که “نرو” آرام هم گفتها.اما من که گوش نمیدهم.نمیشود که گوش داد!
بابا کلید را به محمد میدهد.ضربه ای به بازویش میزند:
- آقا محمد این شما و این جون زندگیِ دخترما.همشو میخوام پول کنیا.
محمد میخندد و سر تکان میدهد.هستی کفشهای کف تختش را بی حوصله پا میکند.فیروزه هنوز با امید نگاهم میکند:
- کاش اینبارم یکی پشیمونت کنه! نگار.کاش پشیمونت کنه!
سرم را به چهارچوب فندقی رنگ در تکیه میدهم و چشم روی هم میگذارم:
- پلک بزنی همه چیز فراموش میشه.حتی این دوستیای سادمون! نگران نباش!
ب*غ*لم میکند:
- من تورو فراموش کنم.دردی که همیشه توی نگاهت دست و پا میزد یادم نمیره!
هستی لب میگزد.چادرش را میکشد جلو و انگار که من غریبه باشم.نمیخواهد لرزش صدایش را بببینم:
- تو هیچ وقت فراموش نمیشی!
به دستبند اهدایی اش نگاه میکنم و زمزمه میکنم:
- اما من باید همه چیزو فراموش کنم!
در را میبندم و چشم میبندم و نفس میبرم و ذهن را رفرش میکنم! انگار که هستی نبود.انگار که فیروزه ای نمیخندیده.انگار که محمدی عاشق نشده! انگار که.یک رهام این حوالی وول میخورد.تورا به خدا بگو این مرد ناهماهنگ زندگی را کجا سربه نیست کنم؟ تو بگو من چه کنم؟
بابا شربت نخورده هستی را یک نفس سر میکشد.دست به کمر به اطراف خیره میشود:
- حیف خونه خوبی بود.
لبخند تلخی میزنم و در خودم فریاد میزنم “حیف، نگار عاشقی بود.حیف”
پیش دستی ها را روی اپن میچیند.چند دانه از انگور های یاقوتی را کف دستش تکان میدهد.با لبخند به دهانم اشاره میکند:
- بخور ببین چیه لامصب!
خوشه های احساسی را که کوتاه و بلند از سقف قلبم آویزان شده اند را دوست تر میدارم! دانه دانه به دهانم پرتاب میکند.ترق و ترق میترکند! دهانم انگور.دلم انگور.من یک تاک قدیمی ام!
- وسایلتو جمع کردی بابا؟
romangram.com | @romangram_com