#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_236


بازویش را چنگ میزنم.و به تفاوت استحکام بازو با بازو فکر میکنم:

- نگار! من به اعتراف عشق اعتقادی ندارم.دختر من هیچ وقت خرد نشده.اگر احساستو بیان کردی مطمئن باش بد نشدی.مطمئن باش اون اوجی که اسمشو میذارن غرور خورد نشده! عشق از همون لحظه ای که در قلبتو میزنه مثه یه انقلاب مخملی “شکست غرورو” به دلت تزریق میکنه! وقتی عاشق میشی درست از همون لحظه که عاشق میشی غروره دود شده.خاکستر شده.داغ شده! نگارجانم! اعتراف به عشق خواری و ذلت نیست.برعکس تو شجاع ترینی که حرف دلتو یک بار نه.هزاربار فریاد زدی! هرکسی که اعتراف به عشق میکنه قلب بزرگی داره.چون میتونه “نه” شنیدن رو تاب بیاره! میتونه پس زده شدن رو بپذیره! تو خیلی قوی هستی نگار.تو بزرگتر از این حرفایی!

- نگارم بذار این یه راز بین من و تو بمونه که “تو بردی” همه چیزو.احساسو تویی که به دوش میکشی.تویی که زن بودنو با تار و پود وجودت لمس کردی.عذاب وجدان، نداشتن تو، اینا تنها میراثیِ که برای مردای بی وفای زندگیت میمونه! نگاره من.تو برای عشق ساخته شدی.برای عاشق کردن.برای اینکه نشون بدی “همه مردا با تمام بازوهای کلفت، با تموم عربده های غیرتمندانه همه مردا با جملات قشنگ همه مردا با تمام نوازشا.همه ی مردها هم مرد نیستن همه مردا میتونن که مرد نباشن”

نگارم تو بردی.سرتو بگیر بالا.تو زن بودی.تو زن میمونی.زن درد میکشه.من درک نمیکنم اما میبینم! تو با تمام وجود زن بودی.تو حتی بدون هیچ دردی مادرانگی کردی! تو زن بودی و اینو فقط یه زن میفهمه!

نگاهم میکند.لبخند میزند! چتری هایم را از پیشانی کنار میزند.موهای بافته ام را که از روز آخر هنوز بازش نکرده ام.همین بافتی را که میترسیدم اگر باز شوند ب*و*س*ه های رهام از لابه لایشان بریزند.همین بافتی که هراس از دست دادن یادگاری های مرد بی وفایم بینشان قایم شده است!

کش ریز سرمه ای را میکشد. انگار که دانه های تسبیح با نخ وداع کنند! انگار که برای اولین بار رهام گفته باشد دوستت دارم.انگار که قلبم برای آن لحظه بریزد! انگار که فواره در اوج سقوط کند! انگار که ماهی کوچک قلبم روی آب بخواب رود! انگار که نگار بریزد کف عشق.انگار که رهام هیچ وقت جمعش نکند!! دسته به دسته ب*و*س*ه هایش را باز میکند.دسته به دسته آلزایمر تزریق میکند.دسته به دسته فراموشی القا میشود!

و این تازه آغاز دوریست.و این تازه قدم نخست فراموش کردن است.فراموش کردن.کوبیدن.از نو ساختن!

اشکی که بی هماهنگی میچکد.اشکم را میب*و*سد.باز میب*و*سد.و همچنان میب*و*سد.بازوهایم را در دست میگیرد.لبش میلرزد اما میخندد:

- دختر قهرمان من چرا اشک میریزه؟ هوم؟ دختر من یه برندست! دختره من یه عالمه احساس برده.دختره من تجربه برده! دختره من خوب چیزی رو داده به حریف.همه بدیهارو باخته! من دین و ایمون ندارم اما.دخترم خدا رو برده.خدا دلِ دخترمو برده!

دستم را میکشد.لبش را روی گوشم میگذارد و این زمزمه اتمام حجت آخر دلهایمان میشود:

- رهامو با تمام باورای غلطش تنها بذار! “تو” تنها بذار!

اشک ها را به ریسه میکشم.امشب میخواهم دلم را چراغانی کنم! امشب.ببخشید زنان مرده را به نخ میکشم.امشب میخواهم در قبرستان دلم قرآن بخوانم! آخر خدا دلم را برده.آخر من خدا را برده ام!

حتی دیگر نمیشود مرد کوچک روزهای سخت را ببینم! حتی نمیشود از هستی دل بکنم! حتی نمیشود بغض فیروزه را نوازش کنم! هستی با اشک خیلی ناگهانی ب*غ*لم میکند:

- بی وفا.

و هنوز هم هیچکس نمیتواند بفهمد که من با وفاترین بوده ام.ناسلامتی من سکوی اول ایستاده ام!

- از صبح میگی تو بردی.باشه تو بردی.کسی که میبره نمیره!

گونه اش را میب*و*سم و نفس عمیقی میکشم:

- تقدیر من از اول رفتن بود.همون روز.تو همون پارک نباید پشیمون میشدم.من بردم.برای همین باید برم!

با انگشت اشاره اشک کنار چشمش را له میکند:

- نه اینقدر غریبونه!

میخندم و هنوز این خنده زود است برای دل از دست رفته ام!

romangram.com | @romangram_com