#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_239
- نگار جانم! باور کن تنهایی زیباترین اتفاقیِ که لازم نیست بیفته! باور کن دخترک احساساتیِ من!
و من باور میکنم.من بعد از رهام همه انکار ها را باور میکنم حتی!
زنگ در خانه که به صدا درمیاید نه قلبم میریزد.نه میترکد.نه میشکفد.فقط کنجکاو میشود، انگار که هوا به آمدن قطره های باران مشکوک باشد!
دروغ چرا.یک کمی هم فقط کمی میگیرد.میگیرد که چگونه لرزیدن را فراموش کند! خیلی حرف است که لرزش و ریزش را از یک قلب عاشق بگیری.دیگر چه میماند از احساسش؟ انگار که عصا از کور بگیری.انگار نان از فقیر بدزدی!
بلند میشوم.عکس خندان تو در آیفون میپیچد.صدای شادت نقش میبندد! بابا لب میزند:
- نگار.
نگاهش میکنم:
- این آخرین باره!
دستم را میکشد:
- نرو.
و باز تکرار میکنم:
- این آخرین باره!
لب بالایش را به داخل میکشد و سر تکان میدهد.فاصله در فندقی تا در حیاط همیشه اینقدر طولانی بود؟
در را باز میکنم و مرد خوش پوش.مردی با صورت سه تیغه.مردی با یک دسته لیلیوم سفید.مردی با لبخند بی نهایت عمیق.مردی با یک دنیا نگاه روشن نگاهم میکند!
دندان هایش که معلوم میشود دلم دست و پا میزند:
- سلام.
-.
و توکه اینقدر بی دلیل با دمت گردو میشکنی.خوده خودت.سرت را میکشی پایین تر تا به صورتم نزدیک شوی:
- سلام عرض شد خانوم.
و اینبار گردوی شکسته را میجود و بلندتر میخندد و بلندتر داد میزند:
- سلـــــــام خانوم!
romangram.com | @romangram_com