#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_232
شانه اش میلرزد.هوایم داشت رفته رفته خرابتر میشد و اشک در چشمانم بیشتر و بیشتر. به گمانم چیزی شبیه به رهام درونم شروع به باریدن کرده بود!
نگاهم میکند.این عجز برای من دوست داشتنیست:
- نامرد من نمیتونم!
میخندم.میان آنهمه گریه میخندم:
- منم نمیتونم.
تابه حال از ناتوانیِ یک مرد اینقدر خوشحال نبوده ام! انگار که در دهان زم*س*تان خوشه انگور بگذاری!
- نگار.تو بگو چیکارش کنم؟ هان؟
- یه راهی پیدا کن.یه راهی!
***
کلافه و بی حال در انفرادی اتاقم نشسته ام.یک هفته مرخصی برای اصلاح این احساس بس است؟
ولی واقعا چه باهوش بود آن کسی که انفرادی را ساخت.میدانست که انسان بدترین دشمن خودش است.به شکنجه و زد و خورد نیازی نیست.تنهایی و تن خودش خودش را میکشد! تنهایی میکشد.میکشد!
نه مسیج میدهد.نه زنگ میزند.نه خبر میدهد و نه خبر میگیرد.دارد یک راه پیدا میکند؟ دارد؟
- نگار چرا اینجا نشستی؟ خل شدی؟
راستی چرا بابا نرفت؟ چرا نرفت و کمی به خانه هم مرخصی نداد؟ کاش همه بروند از سرزمین احوالم.کاش کوچ کنند! این فصلها سردند باید کوچ کنند.
- بابا.
- پاشو بیا بریم بیرون ببینم.چرا حبس کردی خودتو دختر؟ دوباره چی شده؟
بلند میشوم.ب*غ*لش میکنم.من قبل از تو چگونه دوام میاوردم دردهارا.چه احمق بودی نگار!
- بابا .فکر کنم.
- فکر کنم باز باید گریه کنی!
شانه اش را گاز میگیرم، کاش میتوانستم خاطرات و رهام را هم زخمی کنم.کاش میشد همه چیز را تمام میکرد که اینقدر فکر نکنم.که اینقدر گریه نکنم.که اینقدر عذاب نکشم!
- باز چی شده؟ هوم؟
romangram.com | @romangram_com