#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_231


- دلم میخواد تا هزارتا صبح اینجا باشی اما.هه.ساره قراره بیاد و.میخواد غذای مورد علاقه رادینو درست کنه!

اشک میاید.به سرعت هم خودش را در آ*غ*و*ش گونه هایم میاندازد:

- منم بلدم ماکارانی درست کنم! من بلدم!

بگو که این مردهای مرده ای که در چشمانت تجمع کرده اند برای منند.بگو! بافت بلند موهایم را در دست میگیرد.بی امان میب*و*سد.از نوک نوکش تا ته تهش.باز از اول.آنقدر میب*و*سد که اشکش را که چکیده نبینم.نبینم و خشک شوند!

- باید بری نگار!

سرم را به چپ و راست تکان میدهم:

- اون موهاشو نمیبافه.میبافه؟

مچم را میگیرد و با لبخند ، با همان نگاه ترش آرام آرام به سمت در تراس هدایتم میکند!

- اینجوری منو پس نزن!

مچم را محکمتر میچسبد:

- عزیزم.اونی که ناامیده منم.تو پس زده نشدی.اون آدم بدبختی که از روی حماقت و حرص تصمیم گرفته منم.نه تو!

شالم را روی سرم مرتب میکند و من انگار جدی جدی دارم تلف میشوم.دارم فلج میشوم! دارم حرام میشوم!

- ساررو نیار تو خونت.

- باید بری.

- اونی که باید تو تختت باشه منم نه اون!

میایستد.چشم میبندد:

- این چه حرفیه آخه احمق؟

- تو نمیخوای منو اذیت کنی.اما هر لحظه داری این کارو تکرار میکنی.منو اذیت نکن!

غم چشمانش بی حد .باز آ*غ*و*شش انفرادی من میشود:

- تو واقعا دیوونه ای.تو واقعا مورد علاقمی.تو واقعا.

- من واقعا برات جذابم.

romangram.com | @romangram_com