#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_230
میخندد:
- خودمو به آب و آتیش زدم.همین که بدونم دیگه برای اون نیستی منو به آرامش میرسونه!
- تو هیچ تلاشی برای نگهداشتنم نمیکنی!
به میله ها تکیه میدهم و پا میکوبم:
- تو هیچ حرکتی نمیکنی.نخند و اینقدر راحت از تنهایی حرف نزن! یه کاری بکن.میتونی؟
باز میخندد رو به رویم میایستد و دستانش را بند میله های کنارم میکند و من در هوای کاملا آزاد اسیر نفسهایش شده ام:
- من داشتم خفه میشدم!
- چی؟
نزدیک میشود:
- قبل از اینکه بگم هنوزم دوست دارم.داشتم دیگه میمردم پشت حرفای نگفته!
و نفسش رامحکم فوت میکند.زمزمه میکنم:
-نمیخوام دوباره اشتباه کنیم!
- و منم دقیقا نمیخوام از دستم لیز بخوری.
چانه بالا میکشم:
- بهم بگو الان تکلیف تو با خودت چیه؟ میگی برای.برای هم نیستیم.این نگاه چی میگه؟ این یکی یعنی چی؟ اونقدر فرق کردی که باید هر نگاهتو تفسیر کنی برام.باید معنی کنی خودتو!
- هیچ چیزی دردناک تر از تغییر ادما و ثبات خاطره ها نیست!
- اره زمان ادمارو تغییر میده.اره تصویر خاطره ها همیشه ثابت میمونه اما.حتی اگر اون گذشته ام نبود من تو رو به همین اندازه.
سرم را میاندازم پایین و لب میبندم.
- نه چای خوردیم.نه قهوه!
- من خیلی وقتِ قهوه نمیخورم!
میخندد.
romangram.com | @romangram_com