#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_233
خودم را بیشتر جا میکنم:
-هیچی فقط یکی باید سعی کنه نگهم داره.باید سعی کنه خودشو ازم نگیره!
میخندد.گوشم را میب*و*سد:
- تو عین منی.اشتباه میکردم.مادر محکم و خشک تو.اشتباه فکر میکردم که شبیه اونی.دخترک احساساتیِ من.کی میخوای بزرگ بشی؟
چشم روی هم میگذارم و یک زن مرده چاق میچکد:
- از شنبه.
بلندبلند میخندد.خیلی بلند.خیلی خیلی بلند! و من هیچ شنبه ای آدم نمیشوم.که هیچ شنبه ای این -ر ه ا م-چهار کلمه از یاد گیسوان من نمیرود.که او رفتنی نیست! حتی اگر بهمن هم شود او پرنده پر طاقت من میماند.
دفتر چرمی را کنار میگذارم و به چای سرد شده رو به رو خیره میمانم.و سینایی که باز با آن عینک بیخود چشمانم را نشانه گرفته:
- حس میکنم شدم مثه یه صحنه تصادف.یه سری بی توجه از کنارم رد میشن .یک سری فقط با یه مشت تکنولوژی تو دستاشون تماشام میکنن! یه سریم.یه سری بازم رد میشن. نکه بی اعتنا باشنا.نه.دلِ تماشای دردم و ندارن! همین!
فندکش را روی میز پرتاب میکند:
-من هیچ کدومشون نیستم.چون تویه تصادف نیستی!
فنجان و نعلبکی را به گوشه میز هدایت میکنم و سرم را میگذارم روی دستانم:
- دخل و خرجم باهم جور درنمیاد! کم آوردم!
میخندد.باز هم.کششی به دستانم میدهم:
- دلم یه چیزی میخواد.یه چیزی که نمیدونم چیه! یه چیزی که خستگیمو دربیاره!
کنار گوشم زمزمه میکند:
- من میدونم دلت چی میخواد.
تنم میلرزد و او همچنان زمزمه میکند:
- تو دلت یه کسی رو میخواد.یه کسی رو که میدونی کیه! یه کسی که خستگیتو دربیاره.یه کسی که.یه کسی مثه رهام!
نگاهش میکنم.چشم میبندم و میخندم:
- قسمت نیست.انگار قسمت نیست که اون “چیز” برای من اون “کس” باشه!
romangram.com | @romangram_com