#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_228
- یا اون خیلی ترحم برانگیز بود.یا من خیلی حس قدرت میکردم!
فنجان را در دست میگیرم:
- یا من خیلی کمرنگ شده بودم.
- نگار.
کلافه سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم و نگاهش میکنم:
- هرچیزی صدام کن جز نگار.خسته ترم میکنه!
لبخند میزند و این انحنا چیزی از تلخی نگاهش کم نمیکند:
- نگارم.
تو بگو میشود این “م” لعنتی بچسبد به انتهای اسمت و هی عاشق تر نشوی؟ میشود دلت نریزد؟ میشود “احساس” پادشاهی نکند؟
راستی بعد از دوسال شنیدمش.بعد از دوسال چه کنم؟ س*ی*ن*ه بشکافم کم است؟ میخواهم بگویم رهامم اما هی یادم میاید اسمها هم میشوند که مال تو نباشند!
میخندم:
- با دست پس میزنی، با “م” میشم مال تو!
تنه اش را میکشد سمتم:
- دوری دلیل نمیشه که تو مال من نباشی.
- مشکل اینه.من یه صاحب میخوام که فقط منو داشته باشه!
نگاهم میکند.میخندد.بی دلیل.برمیگردد و باز نگاهم میکند:
- من امادگی دارم که پیرهنم خیس بشه!
بی لبخند نگاه میگیرم و به شب بی ستاره خیره میشوم.شبی که یک ماه دارد و هزار کشته مرده! شبی که یک رهام دارد و هزار نگارِ شکست خورده!
- یه کم گریه نکن.
- یه کم بد نباش!
بلند میشود.کنار شمعدانی هایی که در جاگلدانی روی نرده ها گذاشته میایستد.دست میکشد به سرشان و انگار که موی مرا نوازش دهد.هزار بار اسمم را صدا میکند.صدا نمیکند تکرار میکند! نگار.نگار.نگار.
romangram.com | @romangram_com