#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_227
نگاهش میکنم:
- رهام.منو انتخاب کن! نگارو دوست داشته باش!
سرم را محکم در دست میگیرد و میفشارد:
- من انتخابم تویی.من تورو دوست دارم.
- نگو “اما”.
- من این دخترو چیکار کنم؟ هان؟ چیکارش کنم؟ من یه غلطی کردم باید پاش وایسم.
- منم یه غلطم.چرا پای من واینمیسی؟
در چشمانش خیره میشوم.چقدر ناامیدی میر*ق*صد.چقدر یاس دست میزند.چقدر بی تکلیفی پا میکوبد!
من هم با تمام قدرت مشتی به س*ی*ن*ه اش میکوبم.دردش میگیرد.چشم روی هم میفشارد و س*ی*ن*ه اش را میمالد:
- نگار!
- خستم کردی.تو یه تنه خستم کردی!
میخواهم از آ*غ*و*شش سقوط کنم اما کنار گوشم زمزمه میکند:
- هیچ وقت نخواستم خسته بشی.
اینقدر آ*غ*و*شش بزرگ است که حس میکنم میتوانم درش راه بروم.اما تو بگو در زمینی که غصبیست نماز قبول است؟؟ در آ*غ*و*شی که مال من نیست جای راه رفتن هم نیست!
بلند میشوم.دستم را رها نمیکند:
- نگار.
- بذار برم!
بلند میشود:
- امشب میخوام فقط بشینیم رو این صندلیا.تو قهوه بخوری.من چایی.میخوام فقط تا صبح حرف بزنیم.بی جنگ بی دعوا.همین نگار.فقط همین!
مینشینم.او نمیگذارد که بروم، خاطره نمیگذارد بروم، چای نمیگذارد، قهوه نمیگذارد!
میرود .نمیدانم چقدر میگذرد که برمیگردد.ولی برمیگردد.کنارم مینشیند قهوه را روی میز میگذارد.چای را هم.به ماه خیره میشوم و امشب.همین امشب هزار بار فخر میفروشم که کمرم سهم او شد.که دستانش سهم من.اما این پز دادنها نمیچسبد.یادم نرفته که این آ*غ*و*ش همه اش غصبیست.
romangram.com | @romangram_com