#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_225


- بریم تو تراس.

- این آخرین شکستن بود؟ تموم شد؟

- بیا بریم تو تراس.خواهش میکنم!

- من دیگه نمیخواستم شکسته بشم.تو نمیذاری.نمیذاری به چیزایی که میخوام برسم!

- بیا.

- برای چی اشک میریزی؟ اونی که بازم به لجن کشیده شده منم.تو میای.عاشق میکنی.گند میزنی.میزنی.میری.دوباره پیدا میشی.عشقو تشدید میکنی.میای و اینبار نمیری.میخوای بندازی بیرون.این حقیقت توئه رهام.اونی که همیشه بازی میخوره منم!

دستم را میکشد:

- بیا.

دنبالش کشیده میشوم:

- من یه دختر بچه احمقم.من یه دختر بچه سی سالم که هنوز با احساسش تصمیم میگیره.منی که هنوز بزرگ نشده.

چشمانش را پاک میکند و در تراس را باز میکند:

-یه کاری کن دیگه نخوامت.یه کاری بکن!

بازویم را میکشد و به س*ی*ن*ه اش میخورم.میخواهد ب*غ*لم کند.عقب میروم:

- به من دست نزن.فقط یه کاری کن که .یه دلیل برای اینکه ازت متنفر بشم.

باز مردهای خسته در نگاهش میلغزند:

- مرد گریه میکنه؟ نه نمیکنه. مرد جواب میده.جوابمو بده!

- آخه این چه کاریه داری با من میکنی؟

- چه کاری؟ این دقیقا همون کاریِ که میخواستی قبل از من انجام بدی.حالا من زودتر.بگو!

باز بازویم را میکشد:

- نکن.

مرد! من به چشمان خیست اصلا عادت ندارم.به التماسی که از گوشه کنارش چکه میکند هم:

romangram.com | @romangram_com