#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_223


دستم را بیرون میکشم:

- من بهت فرصت دادم.

یک قدم نزدیک میشود من هزار قدم عقب میروم:

- من زن شدم و بخشیدم!

- نگار.

- نگو نگار!

- دیوونه بازی درنیار!

انگشتم را هزار باره رو به رویش تکان میدهم:

- این مردونگی نیست.اینجوری دینِ برگشت زندگیتو ادا نکردی! رهام.تو چه فرقی با یغما داری؟ ها؟ کاش با یه دلیل قشنگتری گند میزدی به رابطه ای که تازه دست و پا درآورده بود.

دندان میساید:

- من مثه یغما نیستم.

داد میزنم:

- چرا تو دقیقا مثل اونی.توی احمق وقتی برگشتی به جای اینکه بجنگی و پسم بگیری دست رو دست گذاشتی و فحش دادی.دوری کردی و زخم زبون زدی.دوسال بچه شدی.نخیر.دوسال احمقتر شدی! تو بزرگ نشدی.معنی بزرگواری و مردونگی کردنم تو همین دوسال فهمیدی؟ آره؟

چشم مبیندد و هی باز میکند.حالم از این کلافگی تکراری بهم میخورد:

- نگار .بذار آروم صحبت کنیم.رادین ترسیده!

ب*غ*لش میکند و موهایش را نوازش میکند.اگر بدانی که چقدر تشنه همین نوازشی ام که راحت حرامش میکنی!

به اتاقش میبرد و من حتی ذره ای آرام نشده ام. با لیوان آبی برمیگردد:

- نمیخوام.

داد میزنم:

- نمیخوام.نمیخوام.نمیخوام!

ناگهانی خیلی خیلی ناگهانی لیوان را میکوبد به دیوار.داد میزند:

romangram.com | @romangram_com