#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_221


- بگو! احساستو بگو.همینی که دقیقا داری ازش فرار میکنی.

ناباورانه میخندم.این رهام واقعا ع*و*ض*یست. بگویم؟ احساسم را؟ لبخند میزنم:

- تو یه ع*و*ض*ی خودخواهی.

نزدیک تر میروم:

- من بمیرم.حتی اگر بمیرم.دیگه کلمه ای از احساس به زبون نمیارم! قبل از تو به زبون نمیارم.من عوض شدم اینو یادت رفته؟

- نه یادم نرفته.یادم نرفته! عقب عقب میرود و به دیوار تکیه میدهد.رادین بیشتر خودش را به من میچسباند.کیفم را برمیدارم .رادین را میب*و*سم و او که آهسته زمزمه میکند:

- هیچ رابطه عشقی در کار نیست! درگیری.همین دختر بچه خیلی وقته که درگیر منه.

قلبم میریزد.اینبار کیف بیچاره خودش از تعجب بیش از اندازه از دستم رها میشود.میخندد:

- زنای زندگیِ من عادت دارن به اعتراف!

چرا اینقدر این جمله تلخ بود؟ چسبید به حلقومم، حالا هر کلمه ای که قورت میدهم با زهر کلامش پایین میرود!

دست به کمر یک قدم نزدیک میشود:

- من من یک شب با تو تنها بودم.یک شب گند زدم به همه دوست داشتنمون.من یک شب خطا کردم.حالا انگار یک عمره تنهام! این عدالت نیست! اما.من مجبورم که این بی عدالتی رو تحمل کنم.

زنهای زخمی در نگاهم جمع میشوند:

- چی مجبورت کرده؟

چشم میبندد.من این آرامشت را دوست ندارم، کمی داد بزن.فریاد کن:

- همه این دوسال دوری.

نگاهم میکند و نفسش را پلکانی بیرون میدهد:

- دوسال زندگی برام ساختن.دوسال زندگی بخشیدن! دوسال.درست دوسال من با شیرتازه گاو صبحانه خوردم. من دوسال بدجور محبت دیدم.دوسال بزرگ شدم! من.به همین بچه مدیونم.من به این خانواده مدیونم.

دستم را به س*ی*ن*ه میچسبانم و ناباور مینالم:

- تو داری.به خاطر دینت؟ تو .

چانه اش جمع میشود.سرش را مایل پایین میاندازد:

romangram.com | @romangram_com