#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_220


- تو از موقعی که برگشتی دقیقا داری همین کارو میکنی! خیلی ناباورانه بیانش میکنی.

کلافه رو میگیرد.دور خودش میچرخد دوباره بی حرف در نگاهم چشم میدوزد و من میخواهم این نگاه نشود یک ب*و*س*ه.میخواهم باز فرار کنم! کیف را میکشم و سمت در میروم:

- چرا همش فرار میکنی؟

دستم را روی دستگیره میگذارم:

- من فرار نمیکنم!

دستش را در جیب شلوارش فرو میکند و قدم از قدم برمیدارد:

- چرا.اتفاقا همین الان داری همین کارو میکنی.تو همیشه در حال فراری.تو حتی از احساس خودتم فرار میکنی! از من فرار میکنی. از گذشتمون فرار میکنی!

چشم میبندد و من حس میکنم این فریاد آخر خیلی ناخوداگاه بود:

- محض رضای خدا یه بار وایسا.

کیف را گوشه ای پرت میکنم جلو میروم.دست به س*ی*ن*ه نگاهش میکنم:

- من وایسادم.همین جا.دقیقا رو به روت.چی میخوای؟ هوم؟

نرم تر میشود.سر کج میکند:

- بگو!

چشم تنگ میکنم:

- بگم؟ چیرو؟ کسایی که فرار میکنن حرفی برای گفتن ندارن که میرن.یادت رفته؟

- بابا.

رهام چشم میبندد:

- برو تو اتاقت رادین!

مانتوام را میچسبد:

- نمیخوام.

نفسش را محکم فوت میکند:

romangram.com | @romangram_com