#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_219
چشم میبندم و با آرامش ساختگی میگویم:
- اینکه من چی میخوام هیچ ربطی نداره به رفتنم.اینکه من چی میخوام به تو اجازه نمیده که سرم فریاد بزنی.
و من هم داد میزنم:
- فهمیدی؟
دست به س*ی*ن*ه به دیوار تکیه میدهد.چند بار پایش را بازی میدهد.نفسش را فوت میکند:
- میشه بذاری حداقل یه کم.یه کم تنبیهت کنم؟
میخندم.اما با درد:
- من دوسال تنبیه شدم.این بس نیست؟
در نگاهم زمزمه میکند:
- این بس نیست.
چشم میبندم و دلم میخواهد یک تصمیم بگیرم، شاید احمقانه اما میگیرم.نزدیک میروم، چشم باز نمیکنم:
- ساره تنبیه من نیست.
نگاهش میکنم:
- رهام ساره ؟ ساره؟
لبهای خشک شده اش بهم میچسبد و باز میشود:
- اگر میخوای حس حسادتم برانگیخته بشه .حداقل.حداقل یه دختری رو انتخاب کن که معقول باشه.
رو برمیگردانم و کلافه دستی به صورتم میکشم.با یک حرکت دوباره رو به رویش میایستم:
- اون خیلی بچست.درگیرش نکن.درگیر خودت نکن!
انگار که عجیب باشد.انگار که دروغ باشد.چندبار پلک میزند:
- حسادت؟ من تورو اذیت کنم؟
نیشخندی میزنم و عقب میروم:
romangram.com | @romangram_com