#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_218
دست به س*ی*ن*ه چشمش را طولانی میبندد و باز میکند:
- هوم؟ چیه؟
-مگه نمیدونی حساسیت داره؟ برای چی گذاشتی بخوره؟
سرش را یک دور میچرخاند و چشم غره میرود:
- من خونه نبودم اونموقع!
پا روی پا میاندازم و چشم تنگ میکنم:
- دقیقا ساره خانوم نقش چیو دارن توی این خونه؟ لَله رادین یا آشپزتونن؟
اخم میکند:
- درست صحبت کن.
دست به س*ی*ن*ه میشوم و با تمسخر میخندم:
- آها.هیچ کدوم رابطه عشقی تازه!
- دهنتو ببند!
میپرم.رادین هم.این جمله را با تمام قوا بیان کرد.با همه زورش. بلند میشوم.میخواهم کیفم را بردارم که دسته اش را در دست میگیرد:
- کجا؟
بی حرف کیف را میکشم و او کوتاه نمیاید.رو به رویم میایستد:
- وایسا ببینم!
و من نمیایستم.همچنان کیف را میکشم.رادین میاید کنارم، میخواهد دستم را بگیرد که ردش میکنم! نزدیک تر میشود:
-وایسا حرف بزنیم.
ما حرفی داریم؟ واقعا حرفی مانده؟
- من اومدم که باهات حرف بزنم.اومدم حرف بزنم و تو خیلی راحت گفتی برو.گفتی نمیخوای دیگه منو ببینی.این جواب من نبود.حالام.تو اصن معلوم هست چی میخوای؟ ها؟
یک سوال کلیدی”چرا اینقدر فریاد میزنی؟”
romangram.com | @romangram_com