#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_217
چشم تنگ میکنم:
- کجا؟
- مدرسه دیگه.مدرسه ثبت نام کردم!
لبخند میزنم و به پشتی راحتی تکیه میدهم:
- آها.خوبه! کجاست حالا؟
روی تخت مینشیند:
- نزدیک خونه شما!
نگاهی به رهام میاندازم:
- اینهمه مدرسه .اونجا خیلی دوره!
نگاهم نمیکند باز و سرش را با موبایلش گرم میکند.
- من اصلا دوست ندارم برم یه مدرسه جدید.دلم برای دوستام تنگ میشه.
کمرش را میمالم:
- کوچولو.عادت میکنی.
شانه بالا میاندازد.پا روی پا میاندازم و به سکوت مسخره اش خیره میشوم.چانه رادین را میکشم بالا:
- چی شده؟
سرش را میاندازد پایین:
- ساره خیلی دستپختش خوبه.
دندان میسایم.برمیگردم سمت رهام:
- تو نمیدونی رادین نباید لپه بخوره؟ نمیدونی آلرژی داره؟
جواب نمیدهد.با حرص موبایل را از دستش میکشم:
- یه لحظه دل بکن از این لعنتی.
romangram.com | @romangram_com