#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_216


و من بلندتر میخندم:

- ازت متنفرم رهام.متنفرم!

قهقه میزند:

- شدی دیوی.

اشکی که از چشمانم روان شده را پاک میکنم و باز میخندم:

- دیوی؟

- آره دیوی.همیه چیزو برعکس میگفت!

و من به روی خودم و دروغی که داد زدم نمیاورم! که من یک دیویِ انسان نما هستم!

کنارم مینشیند.هر دو بازویم را در دست میگیرد:

- نگار.تو خیلی چیزا رو از دست دادی.موجهای غم میان ! یکی رد میشه، یکی بهت اصابت میکنه! اما.من نمیخوام دیگه فضولی کنم اما.فقط میخوام بدونی .میخوام بفهمی که بعضی اوقات خوب نبودن اشکالی نداره.اینقدر فیلم بازی نکن، اینقدر به زور و بلا نخند.یه روز برو تو اتاق به همه بالشتا و شبا و گریه های بی صدا پشت کن.بی توجه به پدرت.بی توجه به آشپزخونه و غذایی که رو گازه.بی توجه به تلفن و صدای تلوزیون.با صدای بلندگریه کن.و مطمئن باش فقط یه کوچولو.یه کوچولو بهت میگن دیوانه.چیزی نمیشه که !

چشم در نگاه همدیگر میدوزیم! و من میخواهم برای یکبار هم که شده دیوانه باشم.دیوانه ی دیوانه! باهم میترکیم.میزنیم زیر خنده .من قهقه میزنم و او داد.مولکولها جفت گیری میکنند و من با زایمانشان مشکلی ندارم!

بلند بلند میخندم.میخندم و میخندم و تکرار این کلمه ها عمق خنده های مرا نشان نخواهند داد.و تکرار مکررش هم به تو نمیفهماند که چقدر میخندم.که چقدر دیوانگی میکنم.که چقدر حماقت در من سرک میکشد.

سر به س*ی*ن*ه اش میگذارم.لا به لای همان خنده های احمقانه ابعاد دیگری از دیوانگی را به نمایش میگذارم! هیچ وقت بین هیچ چیزی تبعیض غائل نشده ام. حس های بد و گریه های بی امان صدای خنده را که شنیدند از خواب پریدند.

میگریم و میترسم که این اشک ها به خنده های بلندمان حسودی کنند! من برایشان لالایی میخوانم.

من در آ*غ*و*ش هستی بعد از صرف یک خنده خوشمزه غصه خوردم و گریه سر دادم! دیوانگی عجیب نیست.بد نیست.بی موقع هم.دیوانگی گاهی فقط “لازم” است.همین!

پیشانی اش را میب*و*سم:

- دیدی اومدی؟

بینی اش را بین انگشت میگیرم:

- تو مجبورم کردی! این درست نیست.

میخندد و بینی اش را به متکا میمالد.رهام ظرف میوه را روی میز میگذارد، نگاهش نمیکنم.نگاهم نمیکند! راستی من نگاهش نمیکنم پس از کجا میفهمم که نگاهم میکند یا نه.خل شدی نگار؟ ناخوداگاه لبخند میزنم.رادین دستم را میگیرد:

- دیروز رفتیم ثبت نام کردیم.

romangram.com | @romangram_com