#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_215


***

انگشت های نشانه ام را به شقیقه ها میچسبانم:

- هستی.هستی! میدونه هنوز دوسش دارم.میدونم که هنوز بهم اهمیت میده.فکر میکردم ساررو بازی میده که منو تحریک کنه اما اون خونش بود.من نبودم که بخواد باعث حسادتم بشه! من رادینو بی خبر بردم.من.واقعا نمیفهمم! اون نمیدونه که دیگه کار من از حسادت گذشته؟

میخندد.میخندد و دلیل این را هم نمیدانم دو دستم را روی ران میکوبم:

- نخند هستی.نخند!

دستش را جلوی دهانش میگیرد:

- ببخشید.ببخشید اما آخه.

و باز دوباره میزند زیر خنده:

- آخه این دیوونه بازیا چیه؟ مگه نمیگی میخوای فراموشش کنی؟ یعنی چی از صبح تاحالا افتادی به جون من؟

لبخند کمرنگی در همسایگی اخمهایم اسکان میگزیند:

- خفه شو.

و او بلندتر میخندد.ضربه ای به شانه ام میزند:

- من خفه میشم اما میخوام یه بار.فقط یه بار به حرفم گوشی بدی.بیا یه بارم که شده دیوونگی کن.نمیشه؟

بی اختیار میخندم:

- یه بار؟ کل زندگیِ من رو مدار حماقت و دیوانگی میچرخه!

با انگشت اشاره به صورتم اشاره میکند:

- آها.همینِ.دقیقا منظورم به همین دیوونگیه!

خنده ام تشدید میشود و او هم بی دلیل بلندبلند میزند زیر خنده! من بلند تر .او بلند تر.

مولکول های بی انضباطی که از دهانم اخراج شده اند با شور به هم برخورد میکنند.ماراتون گذاشته اند دیوانه ها.صاحب دیوانه.خنده های دیوانه.مولکول های دیوانه.

هستی وسط سالن میخوابد.داد میزند:

- عاشقتم دیوانه.

romangram.com | @romangram_com