#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_214


- نه خداروشکر.من که گفتم مشکلی نیست .همسرتون اصرار داشتن!

رهام باز میخندد. بی اختیار ضربه ای بین دو کتفش میزنم.خنده اش شدت میگیرد.

- خفه شو!

نگاهم میکند.میخندد و باز به دکتر گوش میسپارد!

دست رادین را میگیرم و میب*و*سم:

- بچه جان.نصف عمرمون کردی!

میخندد.لب میزنم:

- خوبی؟

نگاهش به بالا سرم کشیده میشود.رهام دست به س*ی*ن*ه نگاهمان میکند.لبخند پسرک پرروام بی پروا تر میشود.زمزمه میکنم:

- نیشتو ببند!

- بابا بالاخره فهمیدم چرا نگار نمیاد خونمون!

سریع بلند میشوم:

- رادین جان یه کم استراحت کن.

با صدای بلند میخندد:

- دیشب خودش.

صدایم ناخوداگاه بالا میرود:

- سرمت تموم شد مرخصیا!

رهام بی لبخند، بی حرف رو برمیگرداند و رو به روی پنجره میایستد و باز خشک میشود لحن صدایش:

- رادین خیلی حرف میزنیا!

به دیوار تکیه میدهم.نفس راحتی میکشم.به شال خونی ام خیره میشوم.و حس میکنم یک جیرجیرک نوزاد از جنگ فلات های آهنگ به قلب من پناه آورده.و حس میکنم رهام نور مهتاب را میخواند.

هی! تو که با نگاهت ماه را ب*غ*ل گرفته ای.بگو چرا هلال کمر من میسوزد؟

romangram.com | @romangram_com