#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_213


- برو.

دولا میشوم تا شاید چشمانش را ببینم:

- چی؟ کجا برم؟

سر بلند میکند:

- مرسی ، زحمت کشیدی.حالا میتونی بری!

دست به س*ی*ن*ه لب روی هم میفشارم و به رو به رو خیره میشوم:

- نمیرم و به تو ربطی نداره که میخوام پیش رادین بمونم یا نه.

دستش را در هوا تکان میدهد:

- خانوم پارسا.نگار خانوم.من نمیخوام بمونی.لازم نیست که بمونی!

انگشت اشاره ام را در صورتش تکان میدهم:

- به تو ربطی نداره.

و با مکث اضافه میکنم:

- آقای آذر!

میخندد؟ رهام در این بل بشوی احساس میخندد؟

- تو داری تمام معادلات من از پدر بودنو بهم میریزی!

شانه بالا میاندازم:

- همینی که هست.

اینبار بلندتر میخندد.او هم دست به س*ی*ن*ه برمیگردد سمتم:

- نگار.

جوابش را نمیدهم و به سمت دکتر که از اتاقش بیرون میاید میدوم:

- چیزیش که نیست؟

romangram.com | @romangram_com