#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_212


و این هان آخر نافرم میپراندم.ابرو در هم میکشم.رادین را به زور از آ*غ*و*شش بیرون میکشم صندلی عقب میخوابانمش.ساره یکی دیگر از آن تیرهاییست که در قلبم فرو میرود.در جلو را باز میکند از همانجا داد میزند:

- ساره شما خونه باش.زود میام!

اشکم میچکد.و چه خوب که نمیفهمد این آبهای از دست رفته برای ساره و حضورش در خانه اوست.نه مثل اینکه برای حسادت من نیست.برای تحریک من نیست.اینجا واقعا کاسه ای زیر نیم کاسه ای گیر کرده!

میزند روی داشبورد:

- تندتر برو.

و من تند تر میروم.برمیگردد و دستش را میگیرد.رادین چیزیش نیست.نگاه میکند.ناله میکند.خوب است، او زیادی شلوغش کرده.

- رادینم.

صدایش میلرزد.نمیلرزد؟ بچه شده ای رهام؟ و من هنوز بچه مانده ام و هنوز گریه میکنم.اشکش میچکد و او با خشم پاکش میکند.انگار که نخواهد نگار ببیند.انگار که نخواهد نگار قدیمی اش ببیند! عزیزه دلم دست تو برای من بیشتر از هرکسی رویست!

جلوی در کلینیک میایستم.ب*غ*لش میکند، چرا میدودی؟ چرا بیقراری؟ رادین چیزی نشده است!

من هم کنارش میدوم و لبه خونی شالم را به دست میگیرم.زمزمه میکنم:

- چرا اینجوری میکنی؟ چیزی نیست.

و او هم زمزمه میکند” تو پدر نیستی که بفهمی”

حس پوچ شدن.خالی شدن.حس تهی شدن دست نمیدهد.تو دهنی میزند! که من هیچ چیزی نیستم.او حداقل پدر است.یک پدری که خیلی چیزها میفهمد! روی صندلی مینشینم.او هم کنارم.سرش را به سنگ سرد تکیه میدهد و چشم میبندد.به نیم رخ دوست داشتنی اش خیره میشوم.خیلی یواشکی.خیلی دزدکی.

- حالش خوبه؟

سیب آدمش جلو و عقب میرود:

- گفتم برای اطمینان یه سیتی از سرش بگیرن.

من هم سرم را تکیه میدهم و چشم میبندم.صدای جیرجیرک میاید؟ نه نمیاید.مهتاب هم دیگر تحویلمان نمیگیرد!

- آخه این چه کاری بود نگار؟

چشم باز میکنم و به صدای درمانده اش خیره میشوم.به صورت خسته اش گوش میدهم.من مقابل این مرد تمام حواس هایم جابه جا عمل میکنند:

- من چیکار کردم؟ هان؟ اینکه رادین خورد زمین تقصیر من بود؟ چرا اینقدر بی منطق شدی تو؟

دستش را روی آرنج میگذارد و مویش را هزار بار بالا پایین میکشد:

romangram.com | @romangram_com