#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_211


- چون میخوام باباتو فراموش کنم.

سکوت میکند.اینبار هجوم جیرجیرک ها از سرزمینی دور دست به گوش دل میرسد، اینبار انگار نور مهتاب صورتش را آسمانی کرده باشد.انگار شب باشد.انگار که خورشید درونش غروب کرده باشد!

- بهش میگم.

چشم میبندد.من هم .به خواب میروم و زمزمه ام را یا نمیشنود.یا نشنیده میگیرد:

- بهش بگو.

***

پیاده نمیشوم.من حتی نمیخواهم پیاده روی جلوی خانه اش کفش هایم را لمس کنند! من هیچ چیز را نمیخوام!

گونه ام را میب*و*سد.در را باز میکند.برمیگردد و صدایش شیطانی میشود:

- به بابام میگم!

میخندم و دولا میشوم تا کوله اش را بکشم که در میرود:

- برو.بیشرف!

با قهقه دست تکان میدهد و عقب عقب میدود.پایش از پشت به سنگ باغچه جلوی خانه گیر میکند.از روی صندلی بلند میشوم و اسمش را فریادمیزنم.

پرت میشود داخل جوی.سریع پیاده میشوم! بلندش میکنم.داد میزنم.ب*غ*لش میکنم.لبه شالم را روی سر خونینش میگذارم.در باز میشود و رهام هراسان میدود سمتمان.رادین را از آ*غ*و*شم بیرون میکشد و فریاد میزند:

- چیکار کردی؟

“چیکار کردی” از واژه های داغی آرایش نشده بود.اما بدجور دلم را سوزاند!

صورتش را بی وقفه میب*و*سد و اسمش را صدا میکند:

- رادین.رادین جان.

- بابا.خوبی؟

رادین ناله میکند و من فقط با بغض ایستاده ام و به کشیده شدن شالم نگاه میکنم. نگار چه رابطه ای با خون روی سر رادین دارد آخر؟

با خشم نگاهم میکند:

- اینجوری ازش مراقبت میکنی؟ هان؟

romangram.com | @romangram_com