#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_210


- کارای مهمتری داری!

سر تکان میدهد با خنده زیر لب زمزمه میکند”کارای مهمتر” و در ماشین را باز میکند:

- من که همیشه مقابل تو تسلیمم!

از پشت ب*غ*لش میکنم و او گنجشک وارانه در آ*غ*و*شم جا میشود.عطر موهایش.وای.لعنت به عطر موهایش! زیر گوشش را میب*و*سم:

- مو به انگلیسی میشه چی؟

میخندد:

- هنوز به اینجاها نرسیدیم.

میخندم و باز میب*و*سمش.برمیگردد و چشم در نگاهم میدوزد:

- نگار!

چشم میبندم:

- نه.من دیگه نمیام خونتون!

میخندد:

- از کجا فهمیدی؟

پیشانی ام را به پیشانی اش میچسبانم:

- جدیدا وقتی اینجوری مثه گربه های ملوس برام چشم درشت میکنی و لب غنچه میفهمم چی میخوای بگی! اما این دیگه تکرار نمیشه خوب؟

مشت بیجانی به بازویم میزند:

- آخه چرا؟ چرا اینقدر بد شدی؟

بلندوکشیده میگویم:

- بخــــــواب.

- نمیخوابم، بگو.واسه چی نمیای خونمون؟ چرا با بابام اینجوری میکنی؟

چشم میبندم باز.سکوت میکند و انتظار صدای یک عالمه جیرجیرک، انتظار نور مهتاب، انتظار یک “شب” را دارم.اما در آ*غ*و*ش مرد کوچکم هیچ سیاهی معنا ندارد! تا وقتی خورشید نگاهش جان میگیرد هیچ شب رویایی در اتاق مجرد من رقم نخواهد خورد.

romangram.com | @romangram_com