#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_209


ساره خم میشود و با هما لبخندِ نامرد که زیباتر از نگار میکندش سلام میدهد:

- سلام نگار جون.خوبین؟ ببخشید پیاده نمیشم آخه.

سر تکان میدهم و نگاه یخیم را به رهام میسپارم که در این فاصله با نگاهش قورتم میدهد:

- رادین امشب اینجا بمونه!

اصلا سوالی نبود.اصلا هم دستوری نبود.یک چیزی مابین این دو! نگاه میگیرد.پیاده میشود! قلبم برای هیبت لعنتی اش میزند.یکی از دستانش را از پشت بند کمربند میکند:

- فکر میکردم نمیخواستین دیگه منو ببین!

تورا به خدا بس کن.بعد از آن آ*غ*و*ش و بعد از شرمِ لامذهبی که بیش از اندازه ل*ذ*تبخش بود دیگر جمع بستن این فعل ها مسخره میاید!

- منم گفتم رادین.نه پدرش!

میخندد.چقدر دلم برای خنده هایت تنگ بود.انگشتی به لبش میکشد:

- رادین خیلی شبیه پدرشه!

نیشخندی میزنم .کاش میگفتم برای دیدن من “رادین” دیگر بهانه خوبی نیست!کاش میگفتم تا شاید کمی رویش کم میشد! که گمان نمیکنم با این حرفها روی این بشر کم شود.کاش، اما نمیگویم. با نوک کفش به جان برگ زیر پا میافتم:

- غیر از من با کلمه هام قشنگ بازی میکنی!

صدایش ترسناک میشود:

- میخوام گورمو از زندگیتون گم کنم.این خوب نیست؟

چشم در چشمش میدوزم:

- من این بچه رو وابسته به تو نمیدونم!

اینبار به مسخره میخندد و ضربه آرامی به سقف ماشین میزند:

- واقعا خنده داره.این بچه.

کلافه چشم میبندم و دستم را به حالت ایست مقابلش میگیرم:

- میذاری بمونه یانه؟ حوصله ندارم و توام به گمونم .

و به ساره اشاره میکنم:

romangram.com | @romangram_com