#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_208
- بگو دیگه.
بینی ام را روی موهایش میگذارم و فکر نمیکنم.فقط بو میکنم!
- کجاست؟
به سرعت نگاهم میکند:
- پایینه.الان بریم بگیم؟
آب دهانم را به سختی قورت میدهم:
- پایینه؟
بلند میشود.دستم را میکشد:
- اره.بیا بریم دیگه.
شالم را دستم میدهد و مانتوی دوست نداشتنی را هم روی شانه ام میاندازد!
- تورو خدا بیا دیگه.
بابا خنده ای میکند و ضربه ای به بازویم میزند:
- پاشو دیگه حالا .چقدر طاقچه بالا میذاری برای بچه.
مانتوام را تن میکنم و رادین با خوشحالی کف دستش را به دست پدر میکوبد!
در راهرو جلوتر از من میدود و حرف میزند:
- اگر اجازه نداد بگو بابا جون میگه.خوب؟ راسی بگو خودم برش میگردونم.اونجوری همش توراه منو دعوا میکنه اما اگه تو برسونیم میریم خونه عمه اینا باشن بهم چیزی نمیگه! باشه؟
سر تکان میدهم در را باز میکنم! چرا وقتی از مراسم هستی برگشتم ندیدمش؟ کجای این سایه پنهان شده بود؟
با دیدنمان پیاده نمیشود که هیچ سیگارش را پرت میکند و شیشه را هم بالا میدهد.دلم میشکند.وقتی دختر ریزه میزه کنارش را که میبینم اینبار نمیشکند خورد میشود.میپرد به سطح قلبم و پر میشوم از خرده شیشه!
ماشین را روشن میکند.فکر میکند رادین میخواهد بنشیند وقتی حرکتی از رادین نمیبیند شیشه را پایین میدهد:
- بشین بریم!
سلام هم یادت رفته؟
romangram.com | @romangram_com