#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_207


رو به رویش زانو میزنم:

- اینجا چیکار میکنی؟ با کی اومدی؟

نگاهم میکند.طولانی و پر حرف:

- بابام.اومد ساره جونو برسونه!

از کی ساره شد ساره جون؟ من همان نگاری باقی مانده ام!

نیشخندی میزنم و بلند میشوم همانطور که به سمت اتاق میروم میگویم:

- بمیرم برای این ساره جون که اینقدر درس میخونه.بمیرم که اینقدر بهش بد میگذره.

بابا با صدای بلند میخندد و داد میزند:

- حسود .

و من خوب میدانم اسمش حسادت است.مرا از چه میترساند؟ از حقیقتی که به خوبی آگاهم ؟

شالم را گوشه ای پرت میکنم:

- چی میگی بابا الکی؟

که او هیچ وقت الکی حرف نمیزند!

برمیگردم درست کنار چهارچوب در ایستاده است.

من هم به در تکیه میدهم و رادین است که بحث کودکانه اش را باز میکند:

- میشه بابامو راضی کنی امشب اینجا باشم؟

روی تخت مینشینم:

- حتما دوست نداره اینجا بمونی.توام لازم نیست اینقدر پیله بشی!

او هم کنارم مینشیند:

- آخه من دوست دارم اینجا باشم.بابا جون قول داد باهم فوتبال دستی بازی میکنیم.

نگاهش میکنم.هیچ واژه ای در چشمانم جا نمیشود تا بخواند.بنویسد.بداند.بفهمد که من میخواهم پرهیز کنم از نقطه ضعفم اما تو نمیگذاری! افت این احوال سرد را در نگاهم میبیند و رویش بازتر میشود.سرش را به بازویم تیکه میدهد:

romangram.com | @romangram_com