#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_206


- باور کنم؟

کلافه چشم میچرخانم:

- هرجوری دوست داری!

با مکث طولانی میپرسد:

- یغما چی؟ زنگم نزد؟

چشم روی هم میگذارم.نفسم را فوت میکنم:

- امشب کمر به قتل من بستی نه؟

میخندد:

- نه بابا.

خبر میدهند که امیر میخواهد بیاید داخل و سریعتر صیغه را بخوانند.هستی چادر سفید نقره کوبش را سر میکند .من و فیروزه هم در پس شالهای بلندمان قایم میشویم!

- بیشرف چه خوشتیپ شده این!

سر تکان میدهم و باز هم در این کت و شلوار مشکیِ جذب به دنبال نشانی از مردی که باید برای من میشد و نشد میگردم!

سکوت مجلس و ع ها و ح های حلقیِ روحانی مرا میبرد به همان محضر دوست داشتنی! همان روزهای دوری که خیلی دست و پا بسته محرمش شدم.بله را که میگوید اول صلوات میفرستند.بعد دست میزنند بعد شادی میکنند من اول مرور میکنم بعد بغض میکنم وقت هم شد اشکی میچکد، این شادی این روزهای من است!

***

کفش رادین را که پشت در میبینم قلبم از طپش میایستد.اصلا چرا همه اتفاقا حول محور این قلب بی صاحب مچرخد.میدوی تند تر میتپد.عاشق میشوی تند تر میتپد.رهام را به یاد میاوری تند تر میتپد.

میمیری اول از هراس مرگ تندتر اما بعد کند تر میتپد.مهمترین اتفاقا زندگی زیر سر همین مشت خونین است!

در را باز میکنم و صدای خنده های بلندش و جک گفتن های پدر میاید! پس چرا کفش او نبود.چرا نبود؟

اینبار دورخیز نمیکند و نمیپرد ب*غ*لم فقط نگاهم میکند.کیفم را روی صندلی کنار اپن میگذارم:

- سلام!

سرش را میاندازد پایین:

- سلام.

romangram.com | @romangram_com