#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_205


- من از اولم ادم دروغگویی نبودم!

ضربه ای به بازویم میزند:

- نامرد.

به اتاق خود هستی میروم برای تعویض لباس، فیروزه را کنار در میبینم.با محمد حرف میزند.سرکی میکشم ” چرا جواب تلفنمو نمیدی؟” و صدای فیروزه ی خالی بند ” ببخشید نشد.معذرت میخوام” “من میرسونمتون”

میخندم و بدون اینکه فیروزه ببینتم به اتاق میروم! کیف دستی کوچکم را برمیدارم و به سالن میروم.

گوشی را چک میکنم.هیچ خبری نیست جز چند مسیج تبلیغاتی دهان کج میکنم و پرتش میکنم کنار.

پا روی پا میاندازم و بی حوصله به اطراف خیره میشوم.دخترهای لاغر و برنزه را با خودم مقایسه میکنم! ناخوداگاه دستی به پهلویم میکشم و حس میکنم جدیدا چقدر چاق شده ام.بالاخره این غصه هایی که هر وعده میخورم باید یه جایی بروند دیگر.

گونه ام کشیده میشود و دست بی نهایت سرد فیروزه . و فکر میکند که بعد از اینهمه رفاقت رایحه عطرش را بلد نیستم!

- به.خانومِ نگار خانوم.بالاخره یه رخ نشون دادی به ما.

لبخند میزنم و کنارم مینشیند:

- محمدو دیدی دم در؟

چشم میچرخاند و پا روی پا میاندازد:

- آره بابا.اینقدر پیلست که! هی میگه چرا جواب نمیدین.چرا ال نمیکین.چرا بل نمیکنی.

میخندم:

- تو چی میگی؟

- اصن جواب نمیدم .تو که میدونی؟

و من که خوب میدانم.خوشی اش را به رویش نمیاورم.بگذار دل شاد باشد چه توفیری به حال من دارد؟

سر تکان میدهم و خودم را با شیرینی لطیفه آش و لاشم مشغول میکنم!

- از رهام چه خبر؟

حالا چرا در چشمانم نگاه نمیکنی؟

شانه بالا میاندازم و به هستی خیره میشوم که با ناز خاصی خودش را باد میزند:

romangram.com | @romangram_com