#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_204
سر تکان میدهم و او بعد از تعارف کوتاه از کنارم رد میشود.پا به خانه میگذارم دلم میریزد.میگیرد.سر میرود.به یاد جشن هایی که برای من برگزار نشد! به یاد روزهای خوشی که برای من دوام نداشت.
چقدر باید روز میبودم تا این دنیا آفتابی میشد؟ چقدر باید لبخند میبودم تا اجازه قهقه را داشتم؟ اصلا چقدر باید نگار میبودم تا رهام من شوی؟
اشک تا پشت پلک میاید.دعوا میشود.خون و خونریزی میشود، شکست میخورد و میرود. من میدان جنگم.
چشم باز میکنم و هستی را در آ*غ*و*ش میکشم! هستی که این روزها بدجور به خوشبختی اش حسودی میکنم! به تقدیرش، به امیرش، به همه چیزش حسودی ام میشود!
- مبارکت باشه عزیزم!
چشم در نگاهم میدوزد:
- گریه کردی قربونت برم؟
میخندم:
- گریه؟ گریه برای چی؟
انگار که یکی باید از من بپرسد که واقعا گریه برای چه؟ خوشبختی دیگران که گریه ندارد.”بدبختی و ناکامیِ من که دارد.ندارد؟”
شانه بالا میاندازد:
- خیلی خوشحالم که اینجایی!
و یکی انگار از بودنم راضی باشد.حتی به تظاهر اما دلم هزار بار خوش میشود.
- فیروزه کو؟ نمیبینمش.
نگاهی به اطراف میاندازم:
- میاد اونم.میاد.
نگاهی به قد و بالایش میاندازم و انگار که بخواهم خودم را درون این لباس شیریِ بلند ببینم!
- چقدر قشنگ شدی هستی.خیلی!
دستی به دامن پیراهنش میکشد:
- بگو خوشگلتر شدی !
میخندم:
romangram.com | @romangram_com