#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_203
موهای اتو کرده ام را بی حوصله بالای سرم جمع میکنم، پیراهن غواصی مشکی ام را تن میکنم! دوباره موهایم را باز و بسته میکنم.آرایش مختصری و اکلت خوش بوی این روزهایم!
مانتوی بلندی که اصلا دوستش ندارم و شال یشمی رنگ عزیزم.
- میخوای برسونمت ؟
از آینه نگاهش میکنم و لبخندی میزنم:
- نه بابا جان.خودم میرم!
چیزی نمیگوید و با لبخند نگاهم میکند! جلوتر میاید :
- چه خوشگل شدی دختر!
لبخند میزنم.گوشواره ای که یادم میرود! دستی به شانه اش میزنم:
- بابا یه الویه آماده خریدم گذاشتم تو یخچال.ببخشید امشب.
چشم روی هم میگذارد:
- برو دختر جان.این چه حرفیه؟
سر راه یک دست گل جمع جور لیلیوم سفید ، گل مورد علاقه هستی میگیرم.از همین سر کوچه سر و صدا و جمعیتی که مرکزش خانه هستی ایناست پیداست.
سلام علیک مختصری با مردها و پدر هستی که دم در ایستاده اند میکنم.
در جدال کیف و دست گل و موبایل و سوئیچی که باید به کیف پرتاب شود در خانه هم باز میشود! محمد خنده کنان ابرو بالا میاندازد:
- به به نگار خانوم! خوش اومدین.بفرمایید!
لبخند میزنم:
- مبارک باشه. ایشالا برای خودتون!
میخندد و تا گردنش سرخ میشود.گردن میکشد:
- فیروزه خانوم نیومدن؟
موهایم را داخل میدهم:
- قرار بود خودش بیاد! نمیدونم.بهش زنگ میزنم!
romangram.com | @romangram_com