#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_200
- امیدوارم آخرین بار باشه!
لبخند بی جانی میزنم.کیفم را جابه جا میکنم و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون میزنم.مهتاب با تلفن صحبت میکند و از این اشاره زدن ها میفهمم میخواهد بگوید”وایسا منم برسون خونه” و من اصلا حوصله ندارم که تا آن سر شهر برسانمش.
بی توجه دکمه پارکینگ را فشار میدهم!
کیفم را صندلی عقب پرت میکنم و فکر میکنم که بی نهایت گرسنه ام! مینی پیتزایی میگیرم در تقلای چراغ قرمز ها و عوض کردن دنده ها سیر میکنم خود را!
برش آخر را به التماس کودک پشت شیشه میسپارم.چراغ بنزین چشمک میزند و این ماشین میداند که چقدر از بنزین زدن و تحمل بوی نفرت انگیزش بیزارم!
ماشین را خاموش میکنم و منتظر میمانم تا تغذیه ی این لگن تمام شود.موبایل زنگ میزند، کیفم را زیر و رو میکنم، چند وقتیست در آسترکیف قایم باشک بازی میکند!
دست میلرزد اما فلش طوسی را میکشد:
- بله؟
- الو؟ سلام نگاری.خوبی؟
به صندلی تکیه میدهم و چشم میبندم.چه خوب که صدای او در گوشم نپیچید:
- سلام عزیزم.خوبم.خوبم.تو خوبی؟
صدایش دور میشود و دوباره نزدیک:
- اره خیلی.کجایی نگاری؟ دلم برات تنگ شده چرا نمیای پیشم؟
او “خیلی” خوب است.خیلی.چرا بی من همه خوبند؟
- وقت نشد قربونت برم.چقدر سر صداست؟
باز با تاخیر جواب میدهد:
- مامان جون اینا اومدن.
لبخند تلخی میزنم.اگر میدانستم قرار بود اینقدر بعد از تو تنها بمانم یا تمام وجود میجنگیدم تا شاید خواهری برادری خاله ای.کسی نصیبم میشد در این وادی بی کسی!
- عمه روشنک اونجاست؟
- اوهوم.
- باران خوبه؟
romangram.com | @romangram_com