#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_199
“اون” دقیقا کیست؟ تنهاییم را میگوید؟ تنهایی را میگوید.
- برو.
- من نمیتونم!
چشم میبندم.این دفتر همین جا بسته میشود! اصلا چرا یک مرد با اینهمه عجز رو به رویم زانو بزند و مثل یک پارچه اطلسی لطیف و نرم بنالد که “نمیتونم” که “رفتن کار من نیست”
- تو مردی!
- هه.نه من یه نامردم.یادت رفته؟
- نامرد برو!
- نامردا نمیرن.
نگاهش میکنم.اشک ب طاقت میچکد:
- نامرد! مردونگی کن و برو!
او بازو نشان نمیدهد. هالتر نمیزند.دنبل دست به دست نمیکند.چمدان سنگین بلند نمیکند.وسایل عظیم خانه را جابه جا نمیکند.خرج نمیکند.با پا در را نمیبندد.او به پیرزنِ خموده کمک نمیکند.او هیچ زنی را نمیب*و*سد.هیچ اشکی را پاک نمیکند.
او فقط میرود.او در عین نامردی مردانگی خرج میکند.
بی انصاف نباش نگار، میتوانست بایستد، داد بزند.بازویت را بکشد، بیندازدگوشه خانه و از تو یک کنیز بسازد.قسمت خوبش هم اینکه به اجبار ببرتت اما عاشقانه نوازش کند نگاهت را.
قسمت بهترش.میتوانست فقط دوستم داشته باشد.دوستم داشته باشد.
میتوانست بازهم نامردی کند.میتوانست باز خباثت به خرج دهد میتوانست باز به زور مرا کنا خودش نگهدارد!
در عین نامردی چقدر مردانه دوست داشتنش را کنار گذاشت!
و من گاهی حس میکنم اسرائیل میشوم وقتی عشقِ بیچاره و مظلوم را فلسطین گیر میاورم!
- میشه من امروز یه کم زودتر برم خونه؟ با خانم باقری صحبت کردم ایشون مشکلی نداشتن گفتن میتونن امروز کارای مربوط به منو انجام بدن!
نگاه خیره مرد رو به رو و شانه ای که به اجبار بالا میاندازد.انگشت های گره زده ام را بند دکمه مانتوی مشکی میکنم:
- برم؟
از روی صندلی بلند میشود.نفس عمیقی میکشد:
romangram.com | @romangram_com