#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_196


چشم میبندم.و او هم انگار که زبان ملین میکند:

- بذار این قضیه درست بشه! حرف میزنیم.خوب؟

من این رهام نرم را اینگونه نمیخواهم.اصلا.سرد و خشکت هم برای من نیست.اصلا.باورت میشود که دیگر نمیدانم چه میخواهم؟ دیگر نمیدانم.خودم را از کوچه های بی نشان نگاهش پیدا میکنم و لب میزند:

- دیگه نمیخوام ببینمت! هیچ وقت!

نه یک برنامه از پیش تعیین شده.نه یک دیالوگ هزار بار خوانده شده.این یک زرِ ناخوداگاه بود.

مثلا فکر کرده ای واقعا میتوانم نبینمت؟ واقعا فکر کردی جدی میگویم؟

میخندد.میخندد؟ خنده داشت؟

- گفتم که بعدا حرف میزنیم.

و باز یک زنِ عاشق مینشیند.اینبار چای نمیخواهد میخواهد فقط در آ*غ*و*ش گونه هایم زار بزند!

- برو.برو و لطفا دیگه برنگرد.

پنجه را بالا تر میکشم:

- برو و دیگه برنگرد!

تو که میدانی نگار زیادی زر زر میکند.تو جدی نگیرش!

لبخند نزول میکند! میبینی هنوز هم آسمانی لقبت میدهم! آن ته مه های ذهنم کمی از رسالتت وول میخورد! میخورد رهام!

چشم روی هم میگذارد.سرش را راست و چپ میگرداند.قبل از از اینکه چشم باز کند ابرو بالا میکشد:

- نه.خوب نیستی.بعدا.

و حالم دارد از این بعدا بهم میخورد.بعدا حرف بزنیم.بعدا عشق بدهیم.بعدا عشق بگیریم.بعدا حرف بزنیم و بعدا هزاربار دعوا کنیم.بعدا همدیگر را بکشیم.بعدا.اه!

میشود یه کم داد بزنم؟

- نمیخوام ببینمت!

شاید یک قرن میگذرد و باز خیره میشود در نگاهی که دیگر شرمندگی هم برایش حس نیست! خیره میشود به نگاری که دیگر حال و حوصله خودش را هم ندارد!

من شوخی بکنم تو باید جدی بگیری؟

romangram.com | @romangram_com