#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_195


و فیروزه ای که برای این “نه” درمانده تره هم خورد نمیکند حتی.حتی!

کنارم میزند.در را باز میکند! اخم در هم میکشد و من در هم فرو میروم! دست به کمر میزند.صدایش را بالا میبرد:

- چی میخوای اینجا؟ ها؟

مرد پشت در تعجبش را از روی زمین جمع میکند.زود به خودش مسلط میشود.یک دستش را به کمر میزند و سرش را میاندازد پایین و انحنایی مثل لبخند کنار لبش مینشیند.

فیروزه یک قدم جلو تر میرود.و کاش میتوانستم دستش را بگیرم.داد بزنم که من محتاج قلدر بازی های تو نیستم.من این گلیم خیس شده را در میاورم!

- میخندی؟ چی از جونِ این بیچاره میخواین؟ بابا داغونش کردین این دخترو.بذار.

چشم میبندد و میدانم چقدر سعی دارد که صدایش بالا نرود:

- من با شما کاری ندارم.

چشمانش را باز میکند و سر کج میکند تا نگاری که پشت فیروزه قایم شده را ببیند!من قایم نشده ام.

- نگار.

فیروزه باز جلویش میایستد:

- کجا؟ کاری داری به من بگو!

عصبانی س*ی*ن*ه به س*ی*ن*ه فیروزه میایستد:

- چ میگی تو؟ ها؟ ببین این لوس بازیارو واسه من درنیار.اومدم باهاش حرف بزنم و برم.نمیخوام بخورمش.در ضمن نیاز به وکیل وصیم نداره.بکش کنار.

و فیروزه انگار که خالی میشود! رو به رویم میاستد و من .من میلرزم.میترسم.نکند باز یادش برود که من عوض شده ام.نکند حواسش نباشد دستم را بگیرد.ب*غ*لم کند.نکند حواسش به من نباشد و بب*و*ستم؟ دیوانه شدم.دیوانه!

و دوباره این نزدیکی مفرط مرا به شبِ بی نهایت سیاه میبرد…عقب میروم و او هم:

- خوبی؟

خوبم؟ به این قیافه میاید خوب باشد؟ نگاهش میکنم! خیلی وقت است که اشکم خشک شده.خدارو شکر که ندیدشان.مردهای مرده و زنهای عاشقی که روی گونه هایم جان میدادند را میگویم! خوب شد ندید!

-میخوام شکایت کنم.دیگه مهم نیست.میخوام شکایت کنم.میفهمی؟ میکشونمش دادگاه.

فقط نگاهش میکنم.باور کن این جنگ سخت تر از داد زدن است.سرش را کج میکند:

- اصلا میشنوی چی میگم نگار؟

romangram.com | @romangram_com