#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_194
در میزند.مثلا فکر میکند باید در را باز کنم؟ مثلا فکر میکند میگذارم روی آجرهای ریخته پا بگذارد؟ نکه آجر های زشت مهم باشند ها.نه.پای او حیف است.نیست؟
پیشانی ام را به درز در میچسبانم.نگار الان موقع این حرفهاست؟ و انگار که مرا حس کند.او مرا حس میکند! لبانش را درست روی پیشانی ام میگذارد:
- اینجایی. مگه نه؟
تنم میلرزد.
- چرا در و باز نمیکنی؟ هوم؟
بگویم؟ بگویم میترسم در چشمانت نگاه کنم و دوباره ساخته شوم؟ بگویم؟ بگویم ساخته میشوم و تو دوباره خودت مرا ویران میکنی؟! آجر به آجر.انگار که میکل آنژ تندیس نیمه کارِ داوود را خراب کند.انگار رهام نگارش را بهم بریزد!
- ببین.
نمیبینم.عقب میرود.دست به کمر میزند.حتی اگر محدب ببینمت باز قلبم را میلرزانی.قلبی که هیچ پایه ی هندسی ندارد! سرش را پایین میاندازد.دوباره نزدیک میشود:
- ببین من به درک.الان اصلا نمیخوام در مورد اتفاقایی که پیش اومده حرف بزنیم.
دستی به صورتش میکشد.سخت اما میگوید:
- میخوای طلاق بگیری یانه؟ هان؟
ته ته دلم انگار یک طناب پاره میشود! و درست بعدش دلم میسوزد!
بدبختی میدانی چیست؟ طناب نوِ نو بود.اگر کمی حتی.کمی پوسیده بود اینقدر دلم نمیسوخت!
و انگار که کف دستش را محکم به در میکوبد و انگار که دندانش را روی هم میساید و انگار که دارد خود را میکشد که صدایش بالا نرود:
- لامصب با توام.جواب بده.
دست سرد فیروزه که روی شانه ام مینشیند:
- نگار.بیا اینور.اصن اشتباه کردم درو باز کردم!
اشتباه کردی؟ مثلا فکر کردی به اندازه یغما از این مردِ عصبانی متنفر شده ام؟ آنقدر متنفر باشم که در راباز نکنم رویش؟ نگاهش میکنم:
- اصن بیا اینور خودم جوابشو بدم.
نگاهش میکنم باز.دستم را روی در میگذارم.اشک در چشمانم حلقه میزند؟ حلقه؟ اصلا چرا به اشک های ساده میگوییم حلقه؟ نه.اشک در نگاهم مینشیند.قشنگترنیست؟ یک پشتی لاکی هم پشتش میگذارم.یک استکان کمر باریک چای.قندهای مربع و دقیق.و اشکی که پا روی پا میاندازد.وقتی ام که خیلی کهنه و خسته باشد برایش یک متکای لوله هم میگذارم.تا راحت بچکد! اشک به جای “حلقه” میتواند یک “مرد خسته” باشد.میتواند یک “زنِ عاشق” باشد! و یا شاید غروب یک احساس!
- نه.
romangram.com | @romangram_com