#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_197


پره های بینی اش بازی میکنند.مشت میفشارد:

- نگار.باشه.باشه.خودت خواستی!

مثلا فکر میکند چه کسی به اندازه نگار احمق و بچه است که از این خواسته های مسخره داشته باشد؟ احمق.

گفته بودم انقلاب سفید؟ سیاه؟ نه هیچ کدام.تازه فهمیدم که عشق و او مثل یک انقلاب مخملی در من ته نشین شدند.او در من خوابید.بیدار شد.زندگی کرد.

انقلاب رنگیِ من همین حالا با دلخوری از کنارم رفت!

واسلاو هاول اگر میدانست این انقلاب و نامش چه بر سر من و زندگی ام آورده هزاران بار به غلط کردن میافتاد.اگر میفهمید، در چکسلواکی احساسش خودش خودش را دار میزد! مطمئن باش!

برای هر زن لباس سفید عروسی، ماشین گل زده، جنتلمن بازی داماد، شب رویایی دو نفره ، برای هر زن فقط یک بار اتفاق میافتد.احساسات با بهترین کیفیتش فقط یکبار اتفاق میافتد!

طلاق هم یکبار. با بهترین کیفیتش!

و من حتی یکبار هم حسهای ناب زن بودن را تجربه نکردم.اما تا دلت بخواهد حسهای گندش را چرا!

رینگ ساده و موقتی را روی برگه میگذارم. این صحنه شاید برای هر ببینده ای کلیشه ای باشد اما.با تمام گند بودنش برای منی که هیچ یک از احساسات را تجربه نکرده ام ناب و تکرار نشدنی است!

پس با تمام وجود میخواهم ببینمش.لمسش کنم.میخواهم طلای اول را به دندان بکشم.عکس قهرمانی بگیرم و “ق” اخرش را هم بندازم دور! میخواهم تاهل را بب*و*سم و بگذارم کنار!

- یه کم فک کن.جونِ یغما فکر کن!

چرا به جای اینکه بگوید کمی دیگر “فرصت بده” میگوید”یه کم فکر کن” و این یک سوال دردناک است که چرا همه از من توقع دارند؟

یاد پدر هایی که هزاربار در این ماه از من دراورد.تا دست از حماقتِ بی نهایتش برداشت! مردم و او تا حرف از شکایت شنید س*ی*ن*ه پر درد سپر کرد”منو از چی میترسونی؟” و من داد زدم که تو را از خودت میترسانم، از همه اشتباهاتی که احمقانه مرتکبش شدی!

من ترسیدم که از این غول هم به راحتی عبور کند اما نه. او آخر ترسید.وقتی جدی تر مامور در خانه اش را زد و او هم با یک زنگ به خانه، از بند اسارت آزادم کرد!

بغضم را قورت میدهم. پله های تنگِ محضر را طی میکنم و یغمایی که پابه پای من راه نمیاید، حرف میزند! پای به پای من خواهش میکند!

- برای چی رهامو انداختی وسط؟ هان؟

- نامردی کردم درست.اما اون.

و نمیخواهم بدانم “اون” دقیقا چه کار کرده؟ چه شده؟ چرا اصلا “اون”؟

- همیشه .از همون اول.از همون اول آشناییمون ترس چنین روزی رو داشتم.نامرد من هراسِ خداحافظی رو داشتم!

دستش را چند بار به س*ی*ن*ه میکوبد و من درست کنار خیابان منتظر تنهایی ایستاده ام!

romangram.com | @romangram_com