#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_191


داستان عشق همه بر سر زبان ها میفتد ، من و تو خرابه میشویم و بر سر هم آوار!

درحالی که لیوان ها را یکی یکی از ماشین درمیاورد داستان دلدادگی محمد را میگوید:

- دیروز زنگ زده بود.میگفت باید ببینمتون!

و “ببینمتون” را با ادای خاصی میگوید.

- منم گفتم لزومی نداره همدیگرو ببینیم!

و چه نازهای بیخودی که برای محمدِ بیچاره میکند.نازهایی که هیچ وقت حتی طعم گوشه اش را هم نچشیده ام.اصلا کسی تابه حال ناز مرا خریده؟

-گوشت بامنه؟

سر تکان میدهم و پا روی پا میاندازم:

- نمیدونی همچین از کوره در رفت.داد و بیداد که من میخوامت و چرا نمیفهمی و.اصن یه وضعی بود دیروز.

و باز سر تکان میدهم که دوباره داد نزن “گوشت با من هست؟”

صدای افتادن قاشق دسته چوبیم از جا میپراندم.عصبی میشوم.خودم را به گوشه مبل میرسانم:

- فیروزه میشه بیای بشینی؟ نمیخوام شما کاری انجام بدی.میشه؟

نگاهم میکند:

- بشین سرِ جات.

و میخندد و به کارش ادامه میدهد.بحث محمد را گوله میکند و در چمدان میچپاند، وقتی میبیند موضوع هیجان انگیزی نیست و مرا به حرف وانمیدارد!

- راستی بابات کی میخواد بره؟

شانه بالا میاندازم:

- معلوم نیست!

بابا میخواهد برود کارهایش را جفت و جور کند و به رستوران سری بزند و برگردد.کاش پای هیچ زنی هیچ کجای آلمان در زندگی اش نباشد!

در ماشین را میبندد و اینبار به سراغ یخچال میرود.خسته، کلافه چشم روی هم میگذارم:

- فیروزه فکر میکنی من الان معلولم یا کج و کوله؟

romangram.com | @romangram_com