#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_190
روزگاری این باید ها را به جان میخریدم.چه شب و روزهایی را گذراندیم.چه سیاه سپید هایی را گشتیم! انگار که عشقمان تبدیل به یک نوستالژی شده.نوستالژی دهه دوتاییمان!
باز میزند.باز میخواهم نخوانم.باز جدال عقل و دل.باز.
“هی میخوام تهدیدت کنم.میخوام بگم اگر نذاری توضیح بدم .اگه.روی تو جدیدا هیچ تهدیدی اثر نداره.اونقدر عوض شدی که به مغزمم خطور نمیکرد ناراحت بشی.فکر نمیکردم بکشی عقب.نگار عوض شدی! من.اگر بخوای.نگار اینهمه جسارتو تو نبوده من از کجا جمع کردی؟ بگم خوب شدی یا بد؟ جواب بده.خواهش میکنم”
گوشه ای از قلبم هزار کارگر محتاج به روی دوردست ترین داربست های دنیا ایستاده اند و رنگ میزنند دلم را.یکی آبی دیگری سیاه.یکی بنفش دیگری باز سیاه!
کسی که عوض شده تویی.دلم میخواهد هزار بار بنویسمش.هزار بار تو را کش بدهم تا تاکیدم را خوب بگیرد! دلم میخواهد داد بزنم که من همان رهام قدیمی را میخواهم!
عین ویندوزها سیستم شده ای.اکس پی بودی و ساده و قدیمی.دوست داشتنی و راحت.خواندنت در عین سختی، برایم کاری نداشت!
حالا که نو شده ای با آن زخمهای عمیقی که ردپایشان روی صورتت میدود.میایستد.دولا میشود.نفس نفس میزند.و من نفسم میگیرد با هر ردشان.من نفسم میگیرد.حالا که نو شده ای آهسته زیر گوشت بگویم، دیگر آن مولکولهای ترکیبی مورد علاقه نیستی.تو دیگر آن کپسولِ اکسیژن نیستی!
حالا که نو شده ای.انگار تا به اسم نگار میرسی لود که نمیشوی هیچ، هنگ هم میکنی!
“اونی که عوض شده تویی.تمام مشکل من اینه.تو عوض شدی”
چه کسی گفته به ثانیه نمیکشد جواب میرسد؟ نه.مرا ساعتها منتظر میگذارد.شاید هزار بار خواب ببینم! بیدار شوم.شاید هزار بار در خودم سقوط کنم و نجات یابم.او بی فکر جواب نمیدهد و من به عمقِ جملات ارسالیم پی میبرم که اینهمه زمان میخواست تا پاسخ بگیرم!
” میدونی مشکل تو، من و تغییرم نیست.نگار.اونی که عوض شده تویی نه من.تو تو تمام مدتی که نبودم عوض شدی و توقع داری من هنوزم بشناسمت.نگار.مشکل تو خوده تویی.تویی که دیگه با من کنار نمیای.ته تهشم میدونی چیه؟ نوع احساسته.دیگه حست مثلِ قبل نیست.راحت بگم عوض شدی و از همه توقع داری.منم شاید تغییر کرده باشم اما نه به عمق تو.به احساست فکر کن.به اینکه.”
به اینکه چی؟ مشکل من خودمم؟ من؟ این تو؟ مشکل من این نگار است؟
احساسم همانند زنان حناتیف خودآزاری میکند! و انگار یکی از درون دست مشت میکند و داد میزند که نه .داد میزند و شعار میدهد که نه.من آن مشکل نیستم.انگار که یکی از فرقه چشمانش پیروی کند.انگار که یکی بر سر گمراهی مانده باشد و مثلِ یک آدمِ فناتیسم مرا به دینِ احساسم مشکوک کند!
با انگشت دل تایپ میکنم:
“مهم نیست که چقدر عوض شدیم.مهم اینکه که تو به بدی عوض شدی”
ولی اینبار به ثانیه نمیکشد ها.
“دیگه حرفی ندارم.حداقل حالا.”
اینبار جملات من کم عمق بودند یا او بی فکر جواب داد؟ لعنت به ثانیه ها که در درک احساسم تردید تراوش میکنند! لعنت!
انقلاب سفید را یادت هست؟ اصل اولش را چه؟ الغای رژیم ارباب و رعیتی.
تو انقلاب سیاه منی.اصل اول و آخرت “الغای دوست داشتن” . دوست داشتنی که حکومت چشمانت مرا رعیت هم نمیداند ، اگر هم بداند آنقدر که شب نگاهت مشکیست که پای احساسم در قیر میخشکد!
اصلا همه را بریز دور! انقلابش را هم خط بزن.با این دنیای سفید و نگار سیاه چه کنم؟
romangram.com | @romangram_com