#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_189


- اصلا مسئله نیست که بتونم توضیح بدم.دست از سرم بردار بابا.فقط چند روز.یه چند روز راحتم بذار.نمیخوام با کسی حرف بزنم.یه مهلتِ کوچیک!

نزدیک تر میاید.چقدر مردانه تر میشود نگاهش وقتی برای نگارِ از دست رفته نگران میشود:

- نگار .یادته؟ خوب یادته که وقتی نبودم خودت با این تئوریای مسخرت که تنهام بذارید.من م*س*تقلم.من الم و بلم.گند زدی به زندگیت؟! اگر بودم .اگر کوتاهی نمیکردم.اگر تو میذاشتی مثه آدم یه سرِ زندگیت باشم الان نه وضعِ تو این بود نه اون پسرِ بدبخت.

چشمانم را بهم میفشارم شاید گوش هایم کر شوند:

- بابا.

- پس دیگه دکم نکن.فهمیدی؟ دکم نکن نگار!

کوفته و خسته.له و داغون نگاهش میکنم و مینالم:

- پس وقت بده.میگم.اما حالا نه!

سر تکان میدهد :

- این شد یه چیزی! حالا سوپتو بخور! وقت کردی یه نگاه تو آینم به خودت بنداز!

و در را آهسته میبندد! گوشی خاموشم چقدر گوشه این تخت چشمک میزند! انگار که بگویند سیب حوا را گاز بزن.انگار که بگویند به انسان سجده نکن.انگار که داد بزنند .انگار که ممنوعه ای باشد .انگار که نباید روشن شود!

برش میدارم! روی همه ی ممنوعه ها یک خط گنده و سیاه میکشم! روشنش میکنم! و در این گیر و دار یک سیاهی بزرگتر هم روی “اراده نگار” میکشم!

چند دقیقه تا لود شود.چند دقیقه تا قلبم زنده شود! نه.هیچ خبری نیست! سرم را پرت میکنم روی متکا.معده ام کودتا کرده! گرسنه است بیچاره خوب و این نگارِ بیرحم انگار میخواهد سرکوب کند انقلاب را!

تکه نانی از سینی برمیدارم.به دهان که میگذارم سرباز های پیاده ی دلم انگار جشن گرفته باشند.اشراف زادگان انگار که بهشان بربخورد.انگار که حالت تهوع بگیرم.انگار که این نان به آب هم نیاز مند باشد.و نیازِ نان درست روی گونه های من روان میشود!

صدای تیک مسیج و احساسات عمیقِ نگار که مدام دستمالی میشود.

” دیگه برام مهم نیست تو نگاهت چه رنگیم.فقط یه کلمه.بگو حالت خوبه؟”

اشکم را پاک میکنم و بعد از مدتها جوابش میدهم ” اصلا مهم نیست که حالم خوبه یا نه.مهم اینه که تو خیلی بد رنگ شدی.خیلی!”

گوشی را کنار میگذارم.چانه میلرزد.دل هم.اتفاق جدیدی نیست! غریبانه سرم را زیر متکا فرو میبرم و گریه میکنم.انگار که فرزندم زیر آوار مانده باشد! انگار که یک هواپیما با میلیون ها سرنشین نقص فنی داشته باشد! انگار که پای یک خرس تیر خورده باشد! انگار که پایه یک میز بزرگ شکسته باشد!

انگار که همه چیز بلنگد.انگار نه انگار که یک نگار از هم میپاشد! و باز جواب مرد گذشته ام.و باز بی اعتنایی عقلم.و باز پا کوبیدن دلم!

“باید توضیح بدم.باید توضیح بدم”

و من استمرار این باید را از الفی که هزاران بار تایپش کرده از تکرار مشابه دو جمله، از همین پشت، از همین سوراخ ها.از همین کادرهای سبز و سفید میفهمم! میشنوم!

romangram.com | @romangram_com